اعتقاد داريد به اينكه توي اين دنيا هرچيزي يك تاريخ انقضايي داره و زماني عمرش به سر مي رسه .يا زماني مي رسه كه شرايط و الزامات زمان و مكان،تغيير در نوع فعاليت رو مي طلبه كه يا شايد در همان امتداد راه قبلي باشه و يا حتي كاملا روشي كاملاً متفاوت.
داستان من و وبلاگ انديشه ممنوع هم به گمانم در گذر زمان شامل اين قاعده شده و من ناگزير از تغيير.زماني تصميم داشتم براي مدتي در انديشه ممنوع ننويسم اما …اما شرايط به سمتي پيش رفت كه ناگزير از نوشتن مجدد در اين وبلاگ ام.
فعاليت در عرصه مجازي همواره يكي از عرصه هاي مهم در اين دوران و مخصوصا در شرايط حاضر در اين سرزمين است،و بدون ترديد نمي توان ازاين بابت شك داشت.و البته قصد من نه ترك اين محيط كه ترك اين خانه است.
در خانه انديشه ممنوع،بارها سعي كردم آنچه را مي فهمم،از شرايط استنباط مي كنم،با ديگران در ميان بگذارم و يقين داشتم و دارم كه حتي اگر در هر پست،تنها و تنها يك جمله مفيد مي بود،يك ذهن را به چالش مي كشيد و يا يك نفر را به تغيير وا مي داشت موفقيت بزرگي در راه هدفم به دست آورده ام.به طور يقين همه ما،همه كساني كه سهمي در بالا بردن اندوخته هاي خودمان( حتي) داريم،اين بهترين پاداش محسوب مي شه.
طولاني نمي نويسم،فقط قصد يك خداحافظي داشتم با تمام دوستاني كه به انديشه ممنوع مي آمدند،مي انديشيدند و راهنمايي ام مي كردند.ما همچنان كار براي انجام دادن زياد داريم،
… يادمان باشد اميد و تلاش رمز موفقيت ماست…

اين روزها هرقدر كه مي خواني باز مي بيني كه هنوز مانده است تا خواندني ها تمام شود!هرقدر كه مي شنوي،جست و جو مي كني،كند و كاور ميكني،صفحات تاريخ را اين طرف و آن طرف مي كني،هر روز بيشتر از روز قبل به اين نتيجه مي رسي كه تا به حال چه مي كردي پس؟كجاي راه را اشتباه رفتي كه حال اينگونه به اين روز مبتلا گشته اي.قضاوت خود و گذشته ات را كه آغاز مي كني ،مي بيني كه اين تنها تو مقصر اين همه غفلت نبودي،تنها خود اين ظلم بزرگ را در حق خود مرتكب نشده اي و بودند و هنوز هم البته هستند،همانها كه همه چيز را وارونه برايت مرور مي كردند و يا اصلاً به رويت نمي آورند!
درست از روزهاي پس از انتخابات ،با توجه به محيطي كه در آن بزرگ شده بودم،به اين نتيجه رسيدم كه زمان زمانه خواندن و دانستن است.خاطره هاي اطرافيان را از روزهاي مناظره و مباحثه گروههاي سياسي دوران انقلاب را شنيده بودم واينكه افراد و گروهها براي قانع كردن،مجاب كردن طرف مقابل شبانه روز مي خواندند و با پشتوانه علمي تر،ذهني تحليل گر وارد گود مناظرات مي شدند.لذا بنا را بر خواندن گذاشتم و فهميدن.اما طنز تلخ روزگار از همين جا شروع مي شود كه مي بيني،تمام آنچه كه در طي اين بيست و چند سال خوانده بودي،ديده بودي ،و يا به عبارت بهتر به تو خورانده بودند نه تنها رويي از حقيقت كه تنها جزء كوچكي از پازل حقيقت و واقعيت ماجراهاست.و اين قضيه از آنجا وضع بدتري پيدا مي كند كه ميبيني از نخستين روزهايي كه مي فهميدي،دست چپ و راستت را مي شناختي،خوراكت برنامه «هويت» بود وامثالهم.
درست است كه در آن روزها هم سعي در اين مي برديم كه با خواندن كتابهايي كه نه در كتابفروشي هاي رسمي كه جمعه بازارها مي خريديم،كمي فضاي آموختن را وسيع كنيم(1)،اما گويا اين دانستن ها نه تنها براي من و هم نسلان دهه شصتي ام موجب سري در سرها در نياوردن نشد كه اين روزها نتيجه آن را در تحت تعقيب بودن و تعليق شدن و يا به زندان رفتن مي بينيم.
داستان تكراري نسل سوخته را بارها شنيده ايم و من البته قصد پرداختن به آن و همان آه و ناله ها را ندارم.قصدم فقط مرور گذر نسل هايي است كه در جامعه ما وجود دارد. متولدين دهه هفتاد را كه بررسي مي كني،مي بيني چقدر در مقابل آنها در وضعيت بهتري به سر مي بري.اين روزها دوستاني دارم كه بعد از فارغ التحصيل شدن ،به تدريس در دانشگاههاي آزاد و موسسات غيرانتفاعي مشغول شده اند و زماني نيست كه با آنها صحبت كني و گله و شكايت آنها را از متولدين دهه هفتاد نشنوي.قصد هيچ گونه قضاوتي را ندارم،تنها به واگويي دردل آنها مي پردازم و گله گذاري آنها بابت رفتارهاي اين نسل كه همه آنها در همه ابعاد و سطوح نشانگر عدم تعهد اين نسل ،حال به هرچه كه مي خواهد باشد (اخلاقي،ديني،عرفي،ملي و يا…) مي رساند.البته اين نكته را نيز عنوان كنم كه اين رفتارها ،شايد بيانگر واكنش و عكس العمل اين نسل در مقابل جامعه اي باشد كه به آن عرضه مي شود و لزوماً بيانگر بي تعهدي آنها نيست.علي ايهاالحال ،ميبينم كه اگر من و هم نسلان دهه شصتي اگر روزگاري را در دوران اصلاحات گذرانديم و با شادي ها،غم ها و هيجانات تلخ و شيرينش همراه بوديم،اما نسل متولدين دهه هفتاد،اين حداقل فضا را نيز درك نكرده اند.واگر هم بناي اين كار را داشتند،بناي بودن و ابراز وجود،تلاش و احساس بودن و مسئوليت،با وقايع و حوادث پس از انتخابات در هم آميخت و آن شد كه ديديم.
حال با اين تفاسير و بيان اين واقعيت ها تنها يك نكته را مي گويم و آن اينكه سانسور و دستكاري تاريخ،وارونه جلوه دادن حقايق
در انتها آن نتيجه اي كه مراد است حاصل نخواهد آورد.هر آنقدر كه در پنهان كردن و زدودن خاطر امثال كساني چون بازرگان موفقيتي حاصل آمد،در آينده نيز چنين خواهد شد!هر آنقدر كه تلاش شد با ممنوع كردن برگزاري سالگرد مهندس بازرگان،از اذهان جوانان پاك شود،در آينده هم چنين خواهد شد! همانقدر كه سعي شد 30 دي روزي مانند ساير روزها محسوب شود و نشد! در آينده نيز چنين خواهد شد.نمي دانم چرا اما به متولدين دهه هشتاد بسيار خوش بين ام.به نسلي كه هيچ چيز را و( نه مانند ما) به راحتي قبول نمي كنند! و البته خاصيت و ويژگي دنياي كنوني اين چنين است.افزايش گستره دنياي اطلاعات،چنين اجازه اي را به هيچ گروه و تحت هر عنوان ،براي هر كس كه بخواهد بداند؛نخواهد داد.
(1)- در خبري هم كه به تازگي روي خروجي سايتهاي خبري مبني بر اعلام انتشاراتي هاي برانداز!!معرفي شده اند،حتماً اسم رامين جهانبگلو را شنيده ايد.نويسنده اي كه كمتر كسي را مي شناسي كه در حوزه علوم انساني به مطالعه پرداخته باشد و از خواندن كتابهاي او لذت و البته بهره علمي نبرده باشد.گويا از اين به بعد مي بايست اين كتاب را از دستفروش هاي انقلاب و جمعه بازار گير آورد!
از بعد از وقايع سال گذشته و رفتارها و موضيع گيري هاي يكجانبه اي كه از سوي صدا و سيما پخش مي شد،بسياري از مردم،و از جمله خود بنده،عطاي تماشاي برنامه هارا به لقايش بخشيديم و آن را از سبد مصرف خانگي به عبارتي حذف كرديم،اما با گذشت زمان و افزوده شدن تجربيات و گرم و سرد چشيدن روزگار،به اين نتيجه رسيدم براي دريافت ديدي وسيع تر،تحليلي جامع تر و اتخاذ تصميم هايي با درصد خطاي پائين تر،مي بايست كمي از شعله احساسات كاست،و با سعه صدر بيشتر كمي از اين برنامه هاي به اصطلاح روشنگرانه و در عين حال آزاردهنده را ديد،اينكه آنها چگونه فكر مي كنند،چگونه اقدام مي كنند و چگونه آنچه را كه مي انديشند در مقابل مردم به اجرا مي گذارند.و اين داستان ادامه پيدا كرد تا برنامه «ديروز،امروز ،فردا» شب گذشته كه با حضور آقايان صفار هرندي و پناهيان برگزار شد.اگرچه ابتداي اين برنامه مانند سايربرنامه هايي از اين دست با ناراحتي و تحريك اعصاب و روان بيننده هايي چون من شروع شد،اما در انتها آنچه كه برايم باقي ماند،لبخندي بر لب بود.لبخندي كه به گمان من شايد اكثر آنها كه مانند من فكر مي كنند به آن دست يافتند.
و اما قصد من از پرداختن به اين موضوع و بررسي آن ،برشمردن نكاتي است كه به نظر مي رسد بايد يادآور شد.و از آنجايي كه حيطه هاي گوناگوني را در بر مي گيرد در چند قسمت به آنها خواهم پرداخت.پيشاپيش از طولاني بودن اين نوشته عذر مي خواهم.
1)قسمت اول را به برادران ارزشي و اسلامي اختصاص خواهم داد.برادران مسلماني كه فرياد وا اسلاماي آنان گوش فلك را پر كرده است، آن قدر كه ديگر هيچ صدايي را نمي شنوند.نمي دانم چه تناسبي مي توان يافت بين حكومتي كه حاكمانش داعيه حكومت بر اساس مكتب علي را دارند،راه و كلام كسي را مدام فرياد مي كنند كه در اوج وقايع جنگ تحميلي براي كرامت و پاسداشت حرمت انساني،فرمان 8ماده اي را صادر مي كند،با سيستمي كه مدام انسانهاي مختلف را بنابر صلاحديد و مصلحت خود،اتهام مي زنند،محاكمه كرده و در نهايت حكم صادر مي كنند بدون آنكه در صحنه اي از اين دادگاه نمايشي،حضور داشته باشند.سوال مي كنم چه تناسبي بين خود،شيوه و اعمال و رفتار خود با آناني مي زنند كه ما آنها را به گونه اي ديگر يافتيم؟يكي دو مورد از اين نقاط اشتراك را اگر براي تنوير افكار تاريك من عنوان كنند،شايد از هدايت شدگان شويم.
اصلاً دين را به كنار مي گذارم،وجدان و اخلاقيات را عنوان مي كنم،به نظر شما صحبت از انسانهايي كه هيچ مجالي براي دفاع از خود به آنها داده نمي شود،اخلاقي است؟انساني است؟باز هم گيرم كه درست،اين كار شما بر مبناي اخلاقيات هم درست است،از روزي كه من به ياد دارم،ضرب المثل معروفي در گوشم اينگونه نجوا مي شد كه «يك طرفه به قاضي نرو»،حال اين سوال را دارم،با پخش چنين برنامه هايي سعي بر اين دارند كه من نوعي قضاوت كرده و بين دو گروه كه يكيشان مدام صحبت مي كند و گروهي كه هيچ وقت نديدمشان،هيچ دفاعي از آنها در اين برنامه ها نشنيده ام،قضاوت كرده و انتخاب كنم.
گيرم كه كارتان اخلاقي ،گيرم كه من هم اين سخنان را ديدم و باور كردم،گيرم كه پذيرفتم و انتخاب كردم،اما به نظر شما،شمايي كه بناي آگاهي من را داشتيد،در صورت مشاهده اولين تناقضات به يكباره تمامي اين باورها فرو نخواهد ريخت؟امروز مرا سرگرم كرديد و به سوي خود كشانديد،اما اگر روزي خود به تناقضات صحبت هاي شما رسيدم،آنگاه چه خواهيد كرد؟با انبوه سوالهاي بي جواب من چه خواهيد كرد،درست است كه ديوار حاشا بلند است،اما اين را هم از قديم گفته اند: خشت اول چون نهد معمار كج،تا ثريا مي رود ديوار كج!گفتن از ما بود.
2)روي سخن دوم من به دوستاني است كه تنها منبع خبري شان اين رسانه است و بس.و البته نيز مي دانم نوشتن اين قسمت هم شايد هيچ گاه توسط اين دسته از آدم ها خوانده نشود.اما نمي توانم از آن بگذرم.احتمالاً در اطراف همه ما چنين آدم هايي،هرچند اندك و قليل وجود دارند.به خوبي به ياد دارم،انتخابات 84 و منابع كسب خبري آن روزها را.شايد اگر اين رسانه تنها منبع شناخت نبود،شايد اگر آن روزها هم عرصه مجازي و حقيقي فعال بود،امروز در چنين شرايطي نبوديم كه هستيم.در هر حال فقط اين را به اين دوستان مي گويم كه اگر به واقع از درست بودن راه و كردار خود اعتقاد دارند،از خواندن و شنيدن صحبت هاي انسانهايي كه در عرصه عمومي حق صحبت كردن و يا دفاع از خويش ندارند،واهمه نداشته باشند.مانند آنها نباشند كه روزهاي انتخابات 88،زماني كه تبليغات آماري،تناقضات را به آنها عرضه مي كرديم از قبول و خواندن آن سرباز مي زدند ،شايد كه دچار تزلزل شوند!به دنبال كسب خبر،شنيدن و خواندن باشيد،در بي خبري ماندن و بر يك عقيده استوار ماندن،به بهانه حزب باد نبودن،و لجاجت و پافشاري بر راي خود،سخني است كه به نظر مي رسد از انديشمندي به دور است.
3)و اما قسمت سوم سخن من،خاتمي و سخنان جناجال برانگيز او است.كسي كه شب گذشته به راحتي بارها و بارها از طرف او نقل قول هايي عنوان شد،محاكمه شد،و در انتها با حكمي صادر شد كه نه تنها خودش كه هيچ هيئت منصفه اي هم براي دفاع از او وجود نداشت.نه تنها او كه براي مردمي كه آقاي صفارهرندي از قول آنان سخن مي گفت.سخن از معذرت خواهي و اظهار ندامت.اما آنچه كه سوال است،اين است كه مگر خاتمي چه گفت كه اين چنين بازخوردي را به وجود آورد؟در پس خواسته هاي سه گانه خاتمي كه به عنوان پيش شرط هايي براي حضور در انتخابات هاي آينده عنوان شد،چه مسائلي بود كه اينگونه عكس العمل در مقابل آن به وجود آمد؟
اولين پاسخي كه شايد بتوان به اين سوالات داد،اين است كه صحبت هاي خاتمي،به نوعي تمام آنچه را كه در طي اين يك سال و نه ماه سعي در انجام آن شده بود را نقش بر آب كرد.با رفتارها و مقابلاتي كه با طيف اصلاح طلب در طي اين دوران انجام شد،اين نكته بر همگان آشكار شده بود كه همه اين تلاش ها در جهت كاستن و البته محو اصلاح طلبان در ساختار قدرت سياسي است و فعاليتهايي كه در پوشش مقابله با فتنه 88 انجام مي شد،همگي به صورت غير مستقيم به دنبال ايجاد بستر در اين رابطه برشمرده مي شد،كه به راحتي و طي يك فرايندي كاملا غير محسوس ،جرياني از صحنه سياسي كشور خارج شود.اما سخنان خاتمي در اين گير و دار،به مانند توپي شد كه به زمين حريف انداخته شد.اتمام حجتي آشكار و علني،در مقابل نقشه اي كه با چراغ خاموش در حال اجرا بود.اينكه بعد از اين همه تبليغات و بازي ها،هنوز اصلاح طلبان داراي قدرت و جايگاهي هستند كه به ايراد اين سخنان مي پردازند،شوك بزرگي را به جناح حاكم وارد آورد.در حاليكه افرادي چون ميرحسين موسوي،از دايره قدرت و نظام به بيرون ،خوانده شدند،خاتمي به عنوان نماينده اصلي جناح اصلاح طلب،همچنان با داشتن جايگاه و شان يك مهره اصلي،عهده دار نقش اصلي اين جناح محسوب مي شود.فردي كه طرد و رد آن در عرصه فعاليت هاي سياسي ،موجب بروز مسائلي در اذهان جامعه ايران خواهد شد كه كسي را ياراي پاسخ گفتن بر آن نيست.خاتمي ،با اعلام اين پيش شرطها،بيش از پيش فضا را به سمتي حركت داد كه هرگونه عكس العمل و واكنش در برابر آن،به سود جريان اصلاح طلب تمام خواهد شد.چه بسا كه نمونه اش را در شب گذشته شاهد بوديم.شايد در قدم هاي نخستين و با توليد چنين برنامه هايي سعي در انحراف افكار عمومي برده شود،اما در دراز مدت و وقوع حوادثي در آينده كه تا حدي قابل پيش بيني است،نتجه معكوس را براي جناح انحصار طلب به دنبال خواهد داشت.
4)و اما آخرين بخش كه روي به سوي دوستان هم انديش ام دارد:وقايع و حوادث،گويا به سمتي در حال جريان دادن است كه در حال آماده كردن زمينه در مغالطه كاري هاي افراطي است.اگر اين اخبار را در كنار هم قرار دهيم،تا حدي شايد بتوان برنامه هايي را كه در شرف اجراست حدس زد.فضا در حال برده شدن به سمت و سويي است كه توام با تحريك احساسات،عصبانيت،برانگيختن عكس العملهاي سريع و بدون تدبر ودر نهايت بهره گيري از آب گل الود است.اين روزها حواسمان بايستي جمع باشد.
بنا داشتم در رابطه با طرح هدفمند كردن رايانه ها مطلبي بنويسم…يكي نوشتم…مثل همه نوشته هايي كه تا به امروز در رابطه با اين طرح نوشته شده،از جهات گوناگون،سياسي و اقتصادي و اجتماعي بررسي شده و در اكثر آنها كه من خواندم همه در يك قول مشترك كه «طرح ،طرح خوبي است اما اجرا به اين شيوه يك اشتباه بزرگ است»…اما به اشتراك نگذاشتم!
اين روزها به غير از آنچه كه از اين طرح،مجريان آن و چگونگي اجراي آن سخن گفته مي شود،بعضاً از عكس العمل ها صنوف و فعالان تجاري هم اخباري ردوبدل مي شود،از اعتصاب آنها و باجي كه با عنوان مساعدت به آنها در مقابل سكوت و كوتاه آمدن داده مي شود،اما خبري از واكنش و عكس العمل مردم جز شلوغ شدن بانك ها و صف هاي طولاني عابربانك ها خبري نيست،نوشته اي به چشمت نمي خورد.و من مي خواهم از همين مردم بگويم.
مردم همين شهرهايي كه در آن زندگي مي كنيم. به هر جا كه مي روي،در اتوبوس،مترو،تاكسي كه مي نشيني،مكالمات را كه مي شنوي،غرزدن ها و ناراحتي ها را كه مي بيني دلت مي گيرد…اما نه به اين دليل كه توان اقتصادي مردم پائين آمده،مشكلات اقتصادي چه به روز اين مردم خواهد آورد و … كه بيشتر دلت از اين مي گيرد كه هنوز اين مردم دغدغه نان دارند نه دغدغه آزادي.مكالمات اين روزها ،حرفهايي كه بين اين مردم رد و بدل مي شود تو را جايي مي برد كه دليل سكوت اين يكسال و نه ماه را در مقابل اين همه بي عدالتي كه در حق فعالين سياسي ،اجتماعي و مدني شده است را مي فهمي.البته شايد هم كمي اميدوار شوي به اينكه شايد در مقابل كمبود آزادي و عدالت كسي اعتصاب نكرد،اما به خاطر پول گازوئيل و مرغ هم كه شده شايد صداي اعتراضي به گوش رسد.
اميدوار مي شوي به اينكه شايد ديگر دانشجو به تنهايي كتك نخورد،از درس و كار و زندگي عقب نيفتد،از زندگي ساقط نشود …چرا كه شايد كاميونداران،بازاريان و مردم عام جامعه هم در پرداخت هزينه سهمي داشته باشند.
اينها را گفتم نه كه فكر كني زياد از حد شيفته و غره درس و دانشگاه و چند كلاس سوادم،نه اينكه خود را عضو انسانهاي اهل فكر مي دانم و مردم را به هيچ نگاه مي كنم…نگاه مي كنيم… اما چه بپذيريم چه نه،چه بدانيم چه نه،ما هنوز مردماني داريم كه تا زمانيكه شكم شان سير و جاي خوابشان به راه است،ديگر هيچ غمي در زندگي ندارند… مي خواهد جنگ شود،انقلاب شود،اعتصاب شود…فرقي نمي كند.
و البته عده اي ديگر هم داريم كه آنقدر غم دارند كه غم نان و خواب در آنها گم است.
در گيرو دار فكر كردن به اين مردم،مردمي كه هر روز به دولت محتاج تر و وابسته تر مي شوند،مردمي كه بسيار زيبا با قصه هاي شهرزاد قصه گو،طي هزار و يكشب داستان هدفمندي آنچنان گيج شده اند و به هزار توي پر از بهام آن فرورفته اند،راه و رسم غريبي را مي بيني كه چه راحت به عادت تبديل مي شود!
« الف:اموال و سرمايه هاي عمومي را براي تامين قدرت و پيشرفت شهوات فردي و جمعي مصروف مي نمايد و دست به دست ميان كسان خود مي گردانند و به مردم بخورونميري مي دهند آن هم در برابر هزاران كرنش و ستايش
ب:دين را با اميال و هوسهاي خويش تطبيق مي دهند و چيزهايي به نام دين در دين داخل مي سازند و مردم را از اصول و مباني دين كه معارض با قدرت هاي بي حدومرز است،منصرف مي سازند.
ج)عقول و تفكار را تحت فشار مي گذارند و از بروز استعدادها و بيداري مردم جلوگيري مي كنند و راه هاي شهوت و سرگرمي براي مردم باز مي كنند و اين سان با مردم معامله بنده و گوسفند مي كنند.»
اينها را مي خواني،آنچه را كه نه اين روزها كه ده ها سال پيش يك انقلابي روسفيد از خود به جا گذاشت.اينها سخنان طالقاني در مقدمه كتاب «تنبيه الامه و تنزيه المله » علامه نائيني است كه در آن از قواي ملعونه اي به نام «استبداد ديني» سخن گفته است.
:» قواي ملعونه اي كه بعد از جهالت ملت از همه اعظم و علاجش هم به واسطه رسوخش در قلوب و از لوازم ديانت بودن از همه اصعب و در حدود امتناع است،همان شعبه استبداد ديني، كه عبارت است از ارادت خودسرانه كه مسلكين در زي سياست روحانيه به عنوان ديانت اظهار و ملت جهول را به وسيله فرط جهالت و عدم خبرت به مقتضيات كيش و آئين خود به اطاعتش وا مي دارند «.
آري…شايد از غم نان تا غم آزادي هنوز راه درازي در پيش باشد….شايد از امروز تا روزي كه حقوق مسلم اين مردم،توسط خودشان،غير از نان و آب،جايي هم براي آزادي برشمرده شود؛ بسيار فاصله داشته باشيم،تا روزي كه هدفمند كردن ها تنها و تنها هدفشان ارتقاء سطح انديشه اين مردم و نه سقوط آن باشد،اما اين را بداينم هدفمند كردن ها با تمام اشتباهاتش يك حسن داشت و آن اين بود كه باز هم نشانمان داد كه از كجا بايد شروع كرد.
اين روزها وسواس نوشتن پيدا كردم…مي نويسم اما به اشتراك نمي گذارم،مي انديشم اما به روي كاغذ نمي آورم،مي بينم اما به آن فكر نمي كنم؛مي گذارم براي وقتي ديگر،شايد گمان مي كنم زمان براي همه اين كارها دارم،شايد وقت تلف مي كنم…در هر حال آنچه را كه بايد انجام دهم انجام نمي دهم…ناگهان زنگ تلفني تلنگري به تو مي زند … خبر فوت كسي را برايت مي آورند كه به راحتي برايت قابل درك نيست! يكباره و بدون مقدمه. اين تلنگر چنان پتكي بر سرت فرود مي آيد و به تو نهيب مي زند كه تو نيز از اين قاعده مستثني نيستي،هيچ كداممان نيستيم…
فكر مي كنم،به آن كارهايي كه عملي اش نكرده بودم،سخني كه نگفته بودم،نوشته اي كه به بهانه هاي مختلف از انتشار آن سرباز زده بودم…به اين فكر مي كنم ديروز چه حقي را نا حق كردم،چه سخني را كه مي دانستم حق است به زبان نياوردم و برآن به چشم مصلحت زمان و مكان و شرايط نگريستم و از آن چشم پوشيدم.
ناخودآگاه ياد «كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا «مي افتم.اين جمله هم آنقدر بر سر زبانها رانده شده معناي خود را از دست داده،يا اگر اينگونه نگوييم به كليشه اي بدل شده،چنانكه وقتي اين جمله را بر زبان مي آوري گمان مي كني حتماً مي بايست درگيري و جنگي (نوع آن فرقي نمي كند:جنگ سرد،گرم و نرم و…) به وقوع پيوسته باشد تا مفهوم آن را عميقا ًدرك كني،فارغ از اينكه نمي دانيم عاشورا يك روزي بود مانند همه روزها،مانند همه روزهايي كه در آن با مواجهه ظالم و مظلوم،حق و ناحق مانند يك برنامه هميشگي روبرو ايم و بدون اعتنا به آن از كنارش رد مي شويم.و آنقدر نسبت به اين ظالم و مظلوم ها بي تفاوت شده ايم كه در همين ظهر عاشوراي امسال،عده اي غريبانه به ضربات مشت و لگد راهي مكاني شدند كه حقشان نبوده.آنچه كه بر نوري زاد و خانواده اش رفت،براي ما،من و تويي كه ادعاي همراهي با يكديگر را داريم زنگ خطري است كه نشان مي دهد كه گرد غفلت ما را نيز فرا گرفته است.شايد باز هم گمان مي كنيم اكنون وقتش نيست،شرايط به گونه اي است كه نمي توان هيچ اقدامي كرد،فردا روز كاري خواهيم كرد ،در زمان مناسب اقدام خواهيم كرد.اما بعيد نمي نمايد كه دمي ديگر فرصت داشته باشيم.اگر مي گوييم كل يوم عاشورا،نه هر روز روز جنگ و خون،روز داد و فرياد است،كه ممكن است نه جنگي در كار باشد نه نزاعي خونين،شايد شكستن سكوت،برداشتن يك قدم و نوشتن و خواندن و كشيدن چند سطر قدمي باشد در راهي كه به مظلوميت مظلومين آن آگاهي داريم…
شايد فردا دير باشد…
يكي دو روز پيش از دانشگاه با خانه تماس گرفته بودند تا براي جشن فارغ التحصيلي اطلاع رساني كنند.اينكه اگر مايل به شركت در مراسم هستيد به كجا مراجعه كنيد و چه كنيد.در اين بين اتفاق قابل توجهي رخ داد كه نمي دانستم بايد به اين قضيه خنديد يا تاسف خورد.اولين سوالي كه در اين مكالمه پرسيده شد اين بود كه :»زهرا خانم ايران هستند؟»يا خير!و بعد با اطمينان از مثبت بودن پاسخ، آنچه كه بنا بود گفته شود اعلام شد.
شايد اين روزها شنيدن اين جمله چندان غريب نبوده و بسيار هم عادي باشد.اين روزها هرجا كه مي روي،با هركه صحبت مي كني از رفتن مي گويد و نماندن.اگر هم صنف خودمان باشد كه به دنبال گرفتن پذيرش و بورسيه است و در غير اينصورت به فكر جمع كردن پول و گرفتن اقامت و احتمالاً اين سوال مسئول دانشگاه برگرفته از چنين سابقه ذهني اي بود و معلوم نيست قبل از من به چند نفر ديگر زنگ زده شده بود و پاسخ نه شنيده بود كه اين بار …
هرچند مسئله ماندن ورفتن را به كنار گذاشته بودم،اما همزماني اين تلفن با حكم تعليق و احضار همزمان 50 تن از بچه هاي دانشكده برق دانشگاه علم و صنعت ،آن هم نه به دلايل سياسي – امنيتي كه صرفاً شركت در يك اردوي جمعي كه كاملاً خارج از دانشگاه صورت گرفته بود و به آن ربطي نداشت،اين سوال در ذهن من ايجاد شد كه آنها كه مسبب خروج بعضاً بالاجبار دانشجويان را فراهم مي كنند خود به تنيجه آن تا به حال فكر كرده اند؟ آنچه كه بيش از همه قابل توجه است نه تفكرات من كه ماندم و يا آنها كه رفتند بلكه سرزميني است كه هر روز با استعدادترينشان رخت سفر برميبندند و مسئولان اداره كشور با انكار اين مسئله اعلام مي كنند كه «فرار مغزها نداريم»!مي دانند چه مي كنند يا نه مانند تمام كارهاي اين چند ساله به تنها چيزي كه انديشيده نمي شود آثار و عواقب بعدي آن است!و البته شايد هم عمدي در كار باشد براي خارج كردن تمام آنان كه مي انديشند،و به راحتي هر سخني را نمي پذيرند.يا مي ماني و بايد بهاي فهميدنت را بپردازي …اگر هم اينگونه نمي خواهي راه باز است و جاده دراز.بهترين راه خلاصي از دست قشري كه مي توانند فكر كنند،انديشه اي را توليد كنند و يا در غني ساختن تفكرات جامعه سهيم باشند.حالا بماند هزينه اي كه در طي اين سالها از سرمايه اين كشور صرف رشد،تربيت،درس و دانشگاه اين استعدادها شده است.فردي كه حال كه هنگام به ثمر نشستن هزينه هايي است كه برايش شده،و مي بايست آنچه كه اندوخته در اين كشور به بار دهد راهي جز رفتن برايش باقي نمي ماند.
البته اين مسئله صرفاً مربوط به اين يك سال و بعد از وقايع سال گذشته نيست.خوب به ياد دارم دوستي را كه در ترياي دانشگاه و اتفاقا در حين شور و شوق انتخاباتي به ما مي خنديد و گله داشت از اقداماتي كه او را مجبور به تصميم براي سفر به خارج مي كرد. از بچه هاي برق بود و گله داشت از اينكه براي كار در فلان شركت دولتي بزرگ و معتبر ملزم به سركردن چادر است و بدون توجه به استعداد و خلاقيت او در پروژه ها به دليل نپذيرفتن اين شرط از كار در اين شركت بازمانده است.امروز و اين روزها هم كه به جاي خود…بهانه ها براي ايجاد بستر گرفتن چنين تصميم هايي چنان فراهم گشته كه فكر رفتن،اولين راه حل شده است.
شايد در نزاع بين اين ماندن و نماندن ها هنوز فاكتور تعيين كننده وجود داشته باشد كه راي به ماندن دهد. باور به اينكه آزادي حق من است،هواي تازه در سرزمين مادري ام حق من است،اينكه در باورهاي ما پذيرفتن سخن زور هيچ جايگاهي ندارد اما اين ها هيچ كدام بي تدبيري سياست هاي اتخاذ شده در رابطه با خروج اين نيروهاي باارزش را توجيه نمي كند.صرف نظر از هزينه هاي مادي اي كه براي اين قشر صورت پذيرفته،سرمايه هاي معنوي اي كه تنها به دلايل بدفهمي ها ، كج سليقگي ها و انجصار طلبي عده اي از اين كشور خارج مي شود با هيچ چيز قابل جايگزين نخواهد بود.
اينها را گفتم نه بدان معنا كه آنها كه رفتند باوري و اعتقادي نداشتند.بحث بر سر اين مسائل نيست.اولويت بندي زندگي هر كس با ديگري و در برهه هاي گوناگون زندگي متغير است.كما اينكه تعريفي كه هر كس از زندگي براي خود دارد نيز متفاوت و صد البته قابل احترام است. مقصدم تنها سياست بازاني است كه به بهاي چند روز بيشتر ماندن، نه تنها حق زندگي در سرزمين مادري را از كساني سلب مي كنند كه از به حراج گذاردن سرمايه هاي مادي و معنوي يك ملت هم واهمه اي ندارند!
*يكي از دوستان بعد از خوندن اين پست بهم گفت خودتو خيلي تحويل گرفتي،فرار مغزها و از ايران رفتنت و … ؛گفتيم جهت تنوير افكار عمومي اعلام كنيم ما نه نخبه ايم نه مغزمان مناسب براي فرار،بر حسب تقدير به دانشگاهي رفت و آمد داشتيم كه بودند آدم هاي نخبه اي كه بار سفر بستند و...گفتيم به بقيه دوستان هم اعلام كنم كسي دچار سوء تفاهم نشود:)
به بركت وقايع بعد از انتخابات،ايجاد موج اسلاميت و ايرانيت باعث شد كمي از پوسته اسلام شناشنامه اي فاصله بگيريم و كمي با تدبر بيشتر به واكاوي آنچه كه در نام به آن اعتقاد داريم بپردازيم.از ميان كتب تفسير كه توسط بزرگان دين نوشته شده است،به نظر مي رسد يك جايگاه والايي را نيز مي بايست به تفاسير طالقاني داد،هرچند بيش از 5جزء قران را در برنمي گيرد اما همين ميزان نيز گرانقدر و گرانسنگ است.اين تفاسير كه بخشي از آنها در زندان نگاشته شده اند به دليل همزماني با مبارزات عليه مستبدين زمان ،به نكاتي ملموس و قابل توجه اي اشاره دارد كه خواندن آنها در اين زمان و شرايط افق هايي روشن را در برابر ديدگان آدمي قرار مي دهد.
آيت الله طالقاني در بخشي از تفسير سوره نازعات به نكاتي اشاره كرده اند كه واگو كردن آنها چندان خالي از لطف نيست.سوره نازعات با اين آيات آغاز مي شود:
«والنازعات غرقا والناشطات نشطا و السابحات سبحا فالسابقات سبقا فالمدبرات امرا يوم…»
واژه «نزع» به معناي لغوي به معني درختي را از ريشه در آوردن و به شدت كندن است و يا حال انسان در حال احتضار ،جدا شدن روح از بدن را نيز مي گويند. طالقاني در تفسير عام اين لغت آن را به انساني اطلاق مي كند كه از جهت خلقت و وابستگي به زمين و ريشه هاي غرائز مانند حيوان آفريده شده و اگر بخواهد به حالت نزع و نهضت درآيد شرطش اين است كه از جا كنده شود.و در ادامه مي گويد :» آنهايي كه در تفكر و تدبر مسائل علمي و اكتشافي و مسائل و پديده هاي سياسي فرو مي روند،از وابستگيها،دلبستگيها و حتي شرايط محيط به شدت خود را از جا مي كنند«.از محيط و جاذبه زمين كه بالا رفت،حالت نشط پيدا كرده و شناور مي شود،و سپس وظيفه اي را كه براي اين حركت است انجام مي دهد؛و همانند انساني نيز كه هدفي پيدا كرد و بر آن هدف دل بست بايد از جا كنده شود و الا رجعت مي كند.و در ادامه آيه مي گويد اينها هستند كه پايه قدرت و تدبير و سياست و رهبري ملت و ملتها را به دست مي گيرند تا يوم ترجف الراجفه،تا روز قيامت.
اين قسمت از كتاب را كه خواندم به ياد آنها كه از زمين برگرفته شده اند،به ياد عزيزان دربندمان افتادم.آنان كه به قول نوري زاد به نمایندگی از مردمان تشنه کامی که زبان درخواستشان به لکنت افتاده و شهامت واخواهی حق خود را ندارندبه دامگاه زندان رفته، و در آنجا به سلاخی ناسزاگویان درافتاده اند.ناسزاگوياني كه اينگونه مورد خطاب خداوند قرار گرفته اند : «آنان كه به راه كفر رفتند گمان نكنند كه مهلتي كه ما به آنها مي دهيم به حال آنان بهتر خواهد بودد،بلكه آنها را مهلت مي دهيم تا بر گناه و سركشي خود بيفزايند و آنان را عذابي خوار كننده است.»(آل عمران/178)
در ادامه نازعات،و با چنين مقدمه اي موسي براي مقابله با فرعون طغيانگر فرستاده مي شود.طغيان كننده اي كه طالقاني آن را به تعبير سقراط،اينگونه توصيف مي كند :»كار طاغي به جايي مي رسد كه كلمه قانون و حق به جاي اينكه او را متنبه كند مثل آتشي است كه در او مواد سوخنني بيشتر بريزند.پس خاصيت طاغي،مستبد بودن است.»
باشد كه از نزع شدگان باشيم…
اين روزها سوژه هاي بسياري براي نوشتن داشتم و بسيار هم نوشتم اما نمي دانم چرا اسير يك خودسانسوري شديد شدم كه هيچكدام را منتشر نكردم.از سخنراني جناب رئيس دولت در رابطه با هدفمند كردن رايانه ها تا بازار داغ اداره كشور به سبك ديكتاتوري،از كره شمالي گرفته تاچين،از دوره هاي گذشته تا امروز.از نشريات خوبي كه اين روزها روي دكه هاي روزنامه فروشي پيدا مي شود تا خبرهايي كه سانسور مي شود.از «مهرنامه» و «نسيم بيداري» نوشتم و گرانقدر بودن آنها و نقدهايي كه به آنها داشتم؛از مهاجرت و رفتن از اين سرزمين به هواي آزادي در ديگر سو و از هدف و آرمان و ريشه و كشور.
اما امان از روزي كه نويسنده خود دچار سانسور شود!
معمولاً در وبلاگ انديشه ممنوع ،از دغدغه هاي فردي و شخصي ام كمتر سخن به ميان آورده ام و بيشتر به مسائلي پرداختم كه وجه اجتماعي و گروهي آن بر جنبه فردي اش بچربد،اما به گمانم جنس اين نوشته با بقيه متفاوت از آب در بيايد.به هر حال داشتن فعاليت سياسي علاوه بر تاثير اجتماعي آن،در بعضي مواقع تاثيراتي هم بر زندگي شخصي مي گذارد كه آنها كه اهل اين امور هستند،به گمانم سخن من را بيشتر درك مي كنند.نوع و ميزان اين تاثيرات كه گاهي مطلوب و گه گداري مكدر كننده احوالات آدمي اند،در بعضي مواقع موجب به مقابل نشستن دو وجه در درون آدمي مي شود،بخشي از وجودي انسان كه نيازها و خواسته ها و آمال شخصي اش را تشكيل مي دهد و بخشي ديگر كه در حكم مقابله با وجه اول در مقام مصلحت طلبي ها و آينده نگري ها و دور انديشي ها بر مي خيزد.از آن حالتهايي كه چاره اي جز ايستادن و تماشا كردن خودت در گير و داراين جنگ يا تضاد دروني،هرچه نامش را بگذاريد،نخواهيد داشت.
صبر مي كني تا آبها از آسياب بيفتد،غم ها و عصبانيت ها،خودخواهي ها و خواسته ها كه فرو كش كرد،خود خسته ات را مي بيني كه پس از يك دوره سخت و جانفرسا،با سر و صورتي خاكي در گوشه اي نشسته و به ديوار تكيه زده،با لبخندي درد آلود به تو زل مي زند و مي گويد: «من ادامه مي دهم«.
از اين قسم كشمكش هاي دروني،هميشه و همه وقت در انجام هر كار خير و شري وجود دارد و تفاوت همه آنها در هزينه اي است كه در ازاي آن پرداخت مي كني و يا شايد در مطاعي است كه در نهايت به دست مي آوري.بها و عطاي اين خير و شر هاي زندگي ما آدميان، بهانه تصميم گيري هاي هر روزه ما مي شود.و معمولاً زمانه به ما اينگونه آموخته است كه هر عطايي گرانبها تر،بهاي آن نيز بيشتر است.بهايي كه شايد به قيمت از دست رفتن بهترين سالهاي زندگي ات شود،بهايي كه شايد در ازاي چشم بستن بر همه مصلحت انديشي ها،آسوده طلبي ها و آينده نگري هاي عاقلانه! پرداخته مي شود. شايد بتوان گفت كشمكش ميان تمايلات،خواست ها،آرزوها، مصلحت انديشي ها ،دور انديشي ها و واقعيت وشجاعت و انتخاب گزينه درست در تصميم هاي هر روز ما وجود دارد،و هميشه هم به اينگونه نيست كه با شجاعت تمام چشم بر تمايلات و خواسته ها بگذاريم و اسير مصلحت طلبي هاي رنگارنگ اين زندگي نشويم،اما نكته به دور از چشم، هنگامي است كه به تونهيب خداحافظي مي زنند،كه ساعتي بيش به آخر عمرباقي نداري،كه نشايد خود را در مقابل خودت سرافكنده و خجل ببيني كه يك عمر تو در راه مصلحت طلبي ها گذشت و خود از آن بي خبر بودي!
تصميم هاي گاه و بيگاه،كوچك و بزرگ ما دراين روزها،شايد بنا بر نظر عده اي گواه كم خردي،ناآگاهي و يا به دور از دورانديشي باشد واشتباهات جبران ناپذير به حساب آيد اما مگر آدمي چقدر عمر مي كند كه بخواهد نيمي از آن را به فريب خود سپري كند؟كه شايد آنچه كه مي خواهم ارزش اين همه پرداخت هزينه را ندارد،ارزش بودن و ماندن را.
همه اينها راگفتم تا به خودم بگويم كه چشم بستن بر روي خواسته ها و خودخواهي ها شجاعت مي خواهد،كه پا گذاشتن بر تمايلات و آرزوها جسارت مي خواهد،كه طلب كردن نداشته ها ،هزينه و بها مي خواهد ولو اينكه همه در پرداخت آن شريك نشوند!سخت است فريب راحتي و آسودگي طلبي فطري را نخوري و با هزاران توجيه و ترفند،شرعي و عقلي اش فرقي نمي كند؛مصلحت را اينگونه نسنجي و با گرفتن ژست انسانهاي عاقل و دور انديش از بلاها و سختي ها،حساب خودت را جدا نسازي و بروي به دنبال زندگي خودت…خودماني تر بگويم :»سر حرف خود ايستادن در اين روزگار سخت است … مرد ماندن سخت است»!
سخت است به اين كلمات اعتقاد داشته باشي و باز سر حرفت بماني، كه:»زماني كه با زمانه خويش نساختي و با مسندنشينان و امربران ايشان كنار نيامدي و آنچه را كه جاهلان مي گويند،جاهلانه باز نگفتي؛لاجرم به تبعيد ابدي روح گرفتار خواهي شد.حتي اگر در كنج منزلي در شهري ساكن باشي.و اگر بر نپذيرفتن پاي فشردي،آواره ات خواهند كرد،يا به زندانت خواهند انداخت و يا به دارت خواهند كشيد.»
دانستن همه اينها سخت است و پذيرفتن مسئوليت آن سخت تر،اما ارزشش را دارد…
چند روز پيش مقاله اي از دكتر پرويز پيران خواندم با عنوان «كارهايي كه نشد» در باب جنبش اصلاحي اي كه از 2خرداد شروع شد.دكتر پيران در اين نوشتار بر اين عقيده بود كه جريان اصلاح طلب بزرگترين اشتباه را زماني مرتكب شد كه رسالت خود را از بعد از 2خرداد انجام نداد و نتوانست با آموزش فرهنگ شهروندي و ظرفيت سازي گروههاي مختلف اجتماع در همراه كردن مردم با امور مشاركت جويانه ،مانع فائق آمدن مردم بر تحقير تاريخي «كنارگذاشتگي» و «به حساب نيامدن» شوند.
در ادامه مقاله،دكتر پيران به نكته اي اشاره مي كند كه مقصد اصلي نوشتار من بر آن استوار مي شود.ايشان براي پيشبرد هدف برشمرده شده فوق مدلي را ارائه مي دهد و بر اين اعتقادند كه براي فراگير كردن اين جنبش اصلاحي مي بايست بر اساس اين الگو رفتار مي شد.مي بايست تحقيقات فراوان انجام مي شد و از دل آنها بر پايه نظريه تبيين جامعه ايران،چارچوب نظري جنبش اصلاحي استخراج مي شد.بر پايه اين نظريه آغازين هدايت كننده،استراتژي هاي اصلي جنبش اصلاحي تشخيص داده مي شد و بر پايه اين استراتژي ها،تاكتيك هاي معيني تعريف شده و در نهايت بر اساس نظريه هدايت كننده و استراتژي ها به راهكارها و تاكتيك هاي تدويني به صدها پروژه مشخص و تعريف شده مي رسيديم و مردم را براي درگير كردن با اين پروژه ها بسيج مي نموديم.
مدت زمان زيادي است كه به اين مسئله فكر مي كنم كه اگر شرايط به سمتي پيش رود كه اوضاع غير قابل كنترل شود،جمعيت ناراضي از شرايط با معترضين سبز كنوني همراه و البته به تبع شرايط شايد از آن حتي عبور هم كنند،آن وقت چه مي بايست كرد؟آيا آن روز هم مقاله اي خواهيم نوشت با اين عنوان كه چه كارهايي مي بايست انجام مي داديم و نداديم.
در ميان انبوه وقايع پيش بيني شده و نشده آينده،هدفمند كردن رايانه ها و مسائل مربوط به آن را پيش رو داريم.در طي اين مدت و در بحث هايي كه با دوستانم داشتم عده اي بر اين عقيده بودند كه اجراي اين لايحه در نهايت به نفع جريان سبز تمام خواهد شد و سرعت پيشرفت آن را چندين برابر خواهد كرد.اما آيا واقعاً به راستي محتمل ترين نتيجه ممكن اين است؟آيا در پي اين ماجرا آنچه بر كرسي مي نشيند سخن سبز ها و پياده شدن اصول و خواست هاي آنان است؟آيا گمان مي شود كه در پي اعتراضات و عصبانيت ها و احتمالاً آنچه كه بعد آن به وقوع مي پيوندد رفتارهايي توام با منطق و خرد را شاهد خواهيم بود و يا بيشتر تخليه هيجانات و عصبانيت ها و فشارها خواهد بود؟در واقع من بر اين اعتقادم كه اگر حركت سبز از امروز استراتژي مشخصي براي خود نداشته باشد،آنچه در پي اين فشارها بروز خواهد يافت،نتيجه اي را منجر خواهد شد كه نه تنها اهداف جريان سبز تحقق نخواهد يافت كه شايد جرياني عكس شرايط فعلي به وقوع بپيوندد.و در حالت خوش بيني تنها بخش اندكي از اهداف سبز عينيت پيدا خواهد كرد.
شايد تفكرات و به زعم خودم اين آينده نگري ها،بسيار بدبينانه و در بدترين حالت موجود عنوان شده است اما به واقع بر اين اعتقادم كه حركت از اين زمان به بعد بدون در نظر گرفتن يك راهبرد هدايت كننده،استراتژي هاي تعيين شده و تاكتيك هاي بر آمده از آن،جريان سبز كنوني در مسير آينده خود با مشكل و يا انحراف مواجه خواهد شد.
به طور يقين آنچه كه گفتم نه حتمي است و نه قابل انكار.تنها واگويي مسئله اي است كه راه حل آن را نيز مي دانيم و تنها مي بايست از هم اكنون در پي تدبير باشيم.
در طي اين يك سال و نيمي كه گذشته،آگاهي بخشي و تقويت شبكه هاي اجتماعي به عنوان دو پايه اصلي اقدامات و تلاشها عنوان شد و مبناي كارها قرار گرفت.تا بدين جاي كار هيچ مشكلي با اين اصول وجود ندارد،ما همچنان در طي اين مسير به اين دو اصل نياز خواهيم داشت.اما از اين زمان به بعد و با توجه به مقدمه اي كه در ابتداي كار از آن صحبت كردم،لزوم تدوين استراتژي كلي و طراحي راهكارها و ارائه راه حل هاي خلاقانه بر مبناي آن گريز ناپذير مي نمايد.درنظر گرفتن نظريه آغازين هدايت كننده كه مانع از انحراف اين جريان در مسير آزاديخواهي اش شود،مانع بروز بسياري از مشكلات محتمل در آينده خواهد شد.البته مشكلات و انحرافاتي را كه عنوان كردم نه مسائل بزرگ و پيچيده كه شايد حتي رفتارهاي كوچك و ساده اي را شامل شود كه در آينده موجبات انحرافات وسيع شود.
اينكه اين نظريه آغازين هدايت كننده چه مي تواند باشد،در كجا و چگونه مي بايست تدوين شود،استراتژي ها توسط چه كساني مي بايست تشخيص داده شده و تاكتيك ها و راهكارها چه مواردي را شامل مي شود،خود حديث مفصلي است كه نياز به پرداختني جدا دارد.كه شايد در نوشته بعدي به آنچه كه در اين رابطه به آن دست يافته ام به طور موجز بپردازم.اما آنچه كه به نظر من بيش از هرچيز ديگر آشكار و نمايان است لزوم ايجاد و تشكيل اتاق هاي فكر در درون اين تشكلات و هسته هاي شبكه اجتماعي مي باشد.شبكه اي متشكل از چندين هسته فكري براي ساختار بخشيدن به آنچه كه با رويكرد آگاهي بخشي همراه است.
* منظور از تشكيل اتاق هاي فكر يك بحث ايده آليستي و دور از دسترس نيست چرا كه قسمت بزرگي از بدنه اين جنبش توسط قشر نخبه و دانشجويان تشكيل يافته است.شايد بتوان اينگونه گفت بخشي از رسالت جنبش دانشجويي در رابطه با جنبش سبز،مي بايست در تشكيل اين اتاق هاي فكر عينيت يابد.زمان آن فرا رسيده كه جنبش دانشجويي كمي با تدبير تر عمل كرده و سطح اعلام مخالفت هاي خود را با ارائه راهبردهاي غني و برگرفته از ساعتها هم انديشي و تفكر،ارتقاء دهد.
* «كارهايي كه نشد«،پيران،پرويز؛نشريه نوروز؛خرداد1381
از در دوم دانشگاه بناي وارد شدن داري.ماكت و شيت ها آنقدر فضاي صندلي عقب ماشين را پر كرده كه به زحمت در كنار آن جا مي شوي.يك نفر هم در كنار راننده صندلي جلو.سخت گيري ها براي ورود از اينجا شروع مي شود.گويا قانون جديد دانشگاه است.در طي اين مدتي كه رفت و آمد به دانشگاه كمتر شده كمتر از قوانين عبور و مرور جديد خبر داريم.مامور حراست عظمت ماكت را مي بيند و باز در عين ديدن مي گويد:»برو كنار پارك كن،ماشين حق ورود به دانشگاه را ندارد!!»هرچه مي گوييم دفاع داريم و اين همه وسيله را چگونه ببريم ،گوشش اصلاً بدهكار نيست.بدهكار حرف حساب البته.كمي اصرار و التماس راضي شد.استرس و فشار جلسه دفاعيه يك طرف،التماس و منت از اين و آن هم ديگر از آن مسائلي است كه دعا مي كنم اگر مرحله اي به عنوان دفاع از پايان نامه در پيش داريد به پستتان نخورد.
جلوي دانشكده شلوغ است و بچه ها به نسبت پارسال بيشتر اند.البته شايد از خواص روزهاي آغازين سال تحصيلي باشد.در هر حال وسائل را تا جلوي درب آمفي تئاتر مي بريم.تا در آنجا مستقر شويم.بالا و پايين رفتن هاي قبل از دفاع شروع مي شود.
ساعت دفاع نزديك مي شود.دردسر تازه شروع شد!اجازه به همراه و وابستگان براي ورود به دانشگاه داده نمي شود!از قبل مي بايست مجوز گرفته مي شد.كارت دانشجويي ات را گرو مي گذاري و مي گويي خودم ضمانت مي كنم،پاسخ مي شنوي :»اگر اين آقا بيايد و كاري بكند،مسئوليتش با ما است نه شما!!»من نمي دانم چه اتفاقي قرار است بيفتد كه اينگونه از سايه دانشجو مي ترسند!اصرار ها فايده اي ندارد و آن بنده خدا دم در دانشگاه مي ماند.
اگر گمان مي كنيد كه اين ختم ماجرا است اشتباه مي كنيد.قسمت آخرش جالبتر هم مي شود.براي خروج از دانشگاه و درخواست آژانس هم براي خود پروژه اي بود.تاكسي تلفني خود دانشگاه را تعطيل كرده اند،از بيرون هم كسي حق ورود به دانشگاه را ندارد مگر به شرطها و شروطها.دوستم را به دم در مي فرستيم براي راهنمايي راننده و احياناً التماس و خواهش از مامورين حراست،در اين حين حرف و حديث هايي از ورودي هاي جديد دكتري مي شنويم كه به طور رسمي 4نفر در سايت دانشگاه اعلام شده اما بعد از آن 4نفر يا 3نفر را به ليست اضافه كرده اند!!البته اين كار را سال گذشته هم انجام داده بودند اما امسال… چيزهاي زياد ديگري نيز شنيديم!حرفها و خبرهايي كه با شنيدن هركدامشان آتش مي گرفتي و نمي دانستي چه بايد بكني. وسائل را در ماشين گذاشتيم و از در دانشگاه بناي بيرون آمدن داشتيم كه مامور حراست باز فرمان ايست داد و چك كردن آنچه كه در صندوق عقب است!!نمي دانم جديداً ها در دانشگاه دزد پيدا شده و يا دانشجو ها تغيير مرام داده اند و به غير از طلب علم به كارهاي ديگري روي آورده اند.البته شايد هم گمان مي كردند تعدادي از فتنه گران معروف سال 88 در دانشگاه مشغول هستند و هر لحظ بيم سرزدن كاري از آنها مي رود!! از دانشگاه كه بيرون مي آمديم كاملاً احساس رهايي از يك پادگان را داشتم.محلي كه قبل از اينها محلي براي درس خواندن و طلب علم بود اما از امسال گويا قرار است همه چيز باشد جز اين!به جرات مي توانم بگويم ماموران حراست در دانشگاه دوبرابر شده اند،ايستگاههاي حراست در كل فضاي دانشگاه قرار داده شده و به عبارتی بدون اغراق دانشگاه به پادگان تبديل شده است!.
از فضاي ساير دانشگاهها خبر ندارم،اما گويا دانشگاه ما امسال شمشير را از رو بسته تا هر صداي معترضي را در نطفه خفه كند.در گير و دار همه اتفاقات آن روز چند نكته و يا شايد سوال ذهنم را به خود مشغول كرد
: 1)مگر نمي گويند فتنه 88 تمام شد؟مگر نمي گويند ديگر سبزي و جريان سبز وجود خارجي ندارد پس اينها براي چه است؟
2)گيرم كه فرضشان درست و جريان معترض،خاموش شدند.دانشجويان نيز به عنوان بخشي از اين بدنه هم اگر خاموش نشدند بايد خاموش شوند،آيا با اين حركات و اقدامت و رفتارهاي پليسي مي توان اينكار را كرد؟گيرم كه شد اما فكر مي كنند تا چه زماني مي توان اينگونه ادامه داد؟با زدن و گرفتن و بردن اگر ماندني همراه بود كه ما تا به امروز مي بايست در زير چكمه هاي رضاخاني مي بوديم !
3)ما كه گفتيم باز هم مي گوييم،ما كه از اين دانشگاه رفتيم اما ،نه با رفتن ما و نه با ماندن ما تغييري در آينده خودكامگي ايجاد خواهد شود.سرانجام همه خودكامگي ها و اقتدارطلب ها يك چيز است و بس:شكست شكست شكست!!
4)راستي آمدم كه بنويسم،آمدم كه دوباره نوشتن را ادامه دهم…