كل يوم عاشورا…؟

اين روزها وسواس نوشتن پيدا كردم…مي نويسم اما به اشتراك نمي گذارم،مي انديشم اما به روي كاغذ نمي آورم،مي بينم اما به آن فكر نمي كنم؛مي گذارم براي وقتي ديگر،شايد گمان مي كنم زمان براي همه اين كارها دارم،شايد وقت تلف مي كنم…در هر حال آنچه را كه بايد انجام دهم انجام نمي دهم…ناگهان زنگ تلفني تلنگري به تو مي زند … خبر فوت كسي را برايت مي آورند كه به راحتي برايت قابل درك نيست! يكباره و بدون مقدمه. اين تلنگر چنان پتكي بر سرت فرود مي آيد و به تو نهيب مي زند كه تو نيز از اين قاعده مستثني نيستي،هيچ كداممان نيستيم…
فكر مي كنم،به آن كارهايي كه عملي اش نكرده بودم،سخني كه نگفته بودم،نوشته اي كه به بهانه هاي مختلف از انتشار آن سرباز زده بودم…به اين فكر مي كنم ديروز چه حقي را نا حق كردم،چه سخني را كه مي دانستم حق است به زبان نياوردم و برآن به چشم مصلحت زمان و مكان و شرايط نگريستم و از آن چشم پوشيدم.
ناخودآگاه ياد “كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا “مي افتم.اين جمله هم آنقدر بر سر زبانها رانده شده معناي خود را از دست داده،يا اگر اينگونه نگوييم به كليشه اي بدل شده،چنانكه وقتي اين جمله را بر زبان مي آوري گمان مي كني حتماً مي بايست درگيري و جنگي (نوع آن فرقي نمي كند:جنگ سرد،گرم و نرم و…) به وقوع پيوسته باشد تا مفهوم آن را عميقا ً‌درك كني،فارغ از اينكه نمي دانيم عاشورا يك روزي بود مانند همه روزها،مانند همه روزهايي كه در آن با مواجهه ظالم و مظلوم،حق و ناحق مانند يك برنامه هميشگي روبرو ايم و بدون اعتنا به آن از كنارش رد مي شويم.و آنقدر نسبت به اين ظالم و مظلوم ها بي تفاوت شده ايم كه در همين ظهر عاشوراي امسال،عده اي غريبانه به ضربات مشت و لگد راهي مكاني شدند كه حقشان نبوده.آنچه كه بر نوري زاد و خانواده اش رفت،براي ما،من و تويي كه ادعاي همراهي با يكديگر را داريم زنگ خطري است كه نشان مي دهد كه گرد غفلت ما را نيز فرا گرفته است.شايد باز هم گمان مي كنيم اكنون وقتش نيست،شرايط به گونه اي است كه نمي توان هيچ اقدامي كرد،فردا روز كاري خواهيم كرد ،در زمان مناسب اقدام خواهيم كرد.اما بعيد نمي نمايد كه دمي ديگر فرصت داشته باشيم.اگر مي گوييم كل يوم عاشورا،نه هر روز روز جنگ و خون،روز داد و فرياد است،كه ممكن است نه جنگي در كار باشد نه نزاعي خونين،شايد شكستن سكوت،برداشتن يك قدم و نوشتن و خواندن و كشيدن چند سطر قدمي باشد در راهي كه به مظلوميت مظلومين آن آگاهي داريم…
شايد فردا دير باشد…

دیدگاهی بفرستید یا یک دنبالک بگذارید: آدرس دنبالک.

دیدگاه‌ها

  • ح ب  در دسامبر 18, 2010 در 7:14 ب.ظ.

    پس شما هم به “انتظار” ما گرفتار شدید :(
    درک می کنم و واقعا حرف خوبی زدید،یعنی شاید انتظار هم خیلی چیز درستی نباشه، ولی توی تربیت دینی ما بوده، در ضمن یادتون باشه اگر بیعت های کوفیان با امام نبود، ایشون حرکتشون رو شروع نمی کردند
    گاهی اوقات شکستن یک سکوت، بیان یک نظر و ایده، شکستن و از بین بردن همون ایده است
    باید هر بذری رو در جای مناسبش قرار داد تا امیدوار به رشدش بود
    باید هنر حسینی داشت که فهمید بذر را کجا بکارد

    • andishehmamnu7  در دسامبر 19, 2010 در 8:10 ق.ظ.

      با شما كاملاً موافقم اما بيم من از روزيه كه آينده نگري ها به مصلحت انديشي ها ختم بشه!

  • امیرحسین  در دسامبر 19, 2010 در 8:51 ق.ظ.

    در حدوث ظلم، گناه مظلوم کمتر ازظالم نیست
    خداوندا برما ببخش!

  • کامیار  در دسامبر 20, 2010 در 5:45 ب.ظ.

    سلام
    خوبم
    درباره یارانه ها بنویس
    من شدیدا با این سیستم اجرا مخالفم هر چند که اصل حذف برخی از رایانه ها رو حمایت می کنم.
    ملت این روزا شادن و با پول هاشون حسابی ولخرج شدن اما قطعا روزای خوبی در انتظار مردم نیست.
    و این اصلا به معنی ریاضت اقتصادی نیست چون ما در کشور بی برنامه ای به سر می بریم و هنوز دخل وخرج های مملکت حساب و کتاب درست و حسابی ندارن. هنوز تکلیف اون چند میلیاردی که از صندوق ذخیره بحثش رو دیوان محاسبات مطرح کرده بود؛ معلوم نیست و وقتی بین فروش نفت 50 تا150 دلاری فرقی در احوال جامعه و صنعت و اقتصاد نمیشه؛ قطعا ما با یه برنامه مبهم و سکرتی که فقط دولت از نحوه اجراش خبر داره به جایی نمی رسیم.
    دوست داشتم چند خطی درباره رایانه ها بنویسم که اینجا بسیار با سرعت نوشتم. مرسی.
    راستی دسترسی به اینترنت ندارم. بزودی بر می گردم.
    موفق باشی

  • حسین  در دسامبر 20, 2010 در 5:58 ب.ظ.

    واقعاً‌این مصلحت اندیشی چیزیست که خیلی ها از جمله خودمن بد به آن گرفتاریم / ولی واقعاً راه علاجش را هم نمی دانم

  • حسین  در دسامبر 21, 2010 در 6:06 ق.ظ.

    پیشنهاد شما دریافت شد اما می دونی من قبلاً این ها را امتحان کردم / من هر چند وقت یه بار بهشت زهرا سر مزار شهدای گمنان میرم / از پارسال سر مزار شهدای جنبش میرم / اما باز روز عاشورا وقتی فهمیدم که خانواده نوری زاد جلوی اوین هستن و مطمئن بودم که براشون خطر هست هیچ کاری نکردم / وقتی تو خیابون از کنار یک مادر و دو تا دخترش رد میشم که برای گذران زندگی گدایی می کنند کاری نمی کنم / از همه این ها برام فقط عذاب وجدانش و بی خوابیش می مونه/

  • حسین  در دسامبر 21, 2010 در 6:08 ق.ظ.

    شاید هم این که امید به آینده که بتونم ریشه ای با این مشکلات برخورد کنم نه موردی تو ذهنم باشه ولی اگه امروز مردم چی ؟
    ولش کن زهرا خانوم این قصه سر دراز داره

  • سید مجیب  در دسامبر 21, 2010 در 7:35 ب.ظ.

    :)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.