آنچه بر نسل ما رفت و باز هم …

اين روزها هرقدر كه مي خواني باز مي بيني كه هنوز مانده است تا خواندني ها تمام شود!هرقدر كه مي شنوي،جست و جو مي كني،كند و كاور ميكني،صفحات تاريخ را اين طرف و آن طرف مي كني،هر روز بيشتر از روز قبل به اين نتيجه مي رسي كه تا به حال چه مي كردي پس؟كجاي راه را اشتباه رفتي كه حال اينگونه به اين روز مبتلا گشته اي.قضاوت خود و گذشته ات را كه آغاز مي كني ،مي بيني كه اين تنها تو مقصر اين همه غفلت نبودي،تنها خود اين ظلم بزرگ را در حق خود مرتكب نشده اي و بودند و هنوز هم البته هستند،همانها كه همه چيز را وارونه برايت مرور مي كردند و يا اصلاً به رويت نمي آورند!
درست از روزهاي پس از انتخابات ،با توجه به محيطي كه در آن بزرگ شده بودم،به اين نتيجه رسيدم كه زمان زمانه خواندن و دانستن است.خاطره هاي اطرافيان را از روزهاي مناظره و مباحثه گروههاي سياسي دوران انقلاب را شنيده بودم واينكه افراد و گروهها براي قانع كردن،مجاب كردن طرف مقابل شبانه روز مي خواندند و با پشتوانه علمي تر،ذهني تحليل گر وارد گود مناظرات مي شدند.لذا بنا را بر خواندن گذاشتم و فهميدن.اما طنز تلخ روزگار از همين جا شروع مي شود كه مي بيني،تمام آنچه كه در طي اين بيست و چند سال خوانده بودي،ديده بودي ،و يا به عبارت بهتر به تو خورانده بودند نه تنها رويي از حقيقت كه تنها جزء كوچكي از پازل حقيقت و واقعيت ماجراهاست.و اين قضيه از آنجا وضع بدتري پيدا مي كند كه ميبيني از نخستين روزهايي كه مي فهميدي،دست چپ و راستت را مي شناختي،خوراكت برنامه «هويت» بود وامثالهم.
درست است كه در آن روزها هم سعي در اين مي برديم كه با خواندن كتابهايي كه نه در كتابفروشي هاي رسمي كه جمعه بازارها مي خريديم،كمي فضاي آموختن را وسيع كنيم(1)،اما گويا اين دانستن ها نه تنها براي من و هم نسلان دهه شصتي ام موجب سري در سرها در نياوردن نشد كه اين روزها نتيجه آن را در تحت تعقيب بودن و تعليق شدن و يا به زندان رفتن مي بينيم.
داستان تكراري نسل سوخته را بارها شنيده ايم و من البته قصد پرداختن به آن و همان آه و ناله ها را ندارم.قصدم فقط مرور گذر نسل هايي است كه در جامعه ما وجود دارد. متولدين دهه هفتاد را كه بررسي مي كني،مي بيني چقدر در مقابل آنها در وضعيت بهتري به سر مي بري.اين روزها دوستاني دارم كه بعد از فارغ التحصيل شدن ،به تدريس در دانشگاههاي آزاد و موسسات غيرانتفاعي مشغول شده اند و زماني نيست كه با آنها صحبت كني و گله و شكايت آنها را از متولدين دهه هفتاد نشنوي.قصد هيچ گونه قضاوتي را ندارم،تنها به واگويي دردل آنها مي پردازم و گله گذاري آنها بابت رفتارهاي اين نسل كه همه آنها در همه ابعاد و سطوح نشانگر عدم تعهد اين نسل ،حال به هرچه كه مي خواهد باشد (اخلاقي،ديني،عرفي،ملي و يا…) مي رساند.البته اين نكته را نيز عنوان كنم كه اين رفتارها ،شايد بيانگر واكنش و عكس العمل اين نسل در مقابل جامعه اي باشد كه به آن عرضه مي شود و لزوماً بيانگر بي تعهدي آنها نيست.علي ايهاالحال ،ميبينم كه اگر من و هم نسلان دهه شصتي اگر روزگاري را در دوران اصلاحات گذرانديم و با شادي ها،غم ها و هيجانات تلخ و شيرينش همراه بوديم،اما نسل متولدين دهه هفتاد،اين حداقل فضا را نيز درك نكرده اند.واگر هم بناي اين كار را داشتند،بناي بودن و ابراز وجود،تلاش و احساس بودن و مسئوليت،با وقايع و حوادث پس از انتخابات در هم آميخت و آن شد كه ديديم.

حال با اين تفاسير و بيان اين واقعيت ها تنها يك نكته را مي گويم و آن اينكه سانسور و دستكاري تاريخ،وارونه جلوه دادن حقايق
در انتها آن نتيجه اي كه مراد است حاصل نخواهد آورد.هر آنقدر كه در پنهان كردن و زدودن خاطر امثال كساني چون بازرگان موفقيتي حاصل آمد،در آينده نيز چنين خواهد شد!هر آنقدر كه تلاش شد با ممنوع كردن برگزاري سالگرد مهندس بازرگان،از اذهان جوانان پاك شود،در آينده هم چنين خواهد شد! همانقدر كه سعي شد 30 دي روزي مانند ساير روزها محسوب شود و نشد! در آينده نيز چنين خواهد شد.نمي دانم چرا اما به متولدين دهه هشتاد بسيار خوش بين ام.به نسلي كه هيچ چيز را و( نه مانند ما) به راحتي قبول نمي كنند! و البته خاصيت و ويژگي دنياي كنوني اين چنين است.افزايش گستره دنياي اطلاعات،چنين اجازه اي را به هيچ گروه و تحت هر عنوان ،براي هر كس كه بخواهد بداند؛نخواهد داد.

(1)- در خبري هم كه به تازگي روي خروجي سايتهاي خبري مبني بر اعلام انتشاراتي هاي برانداز!!معرفي شده اند،حتماً اسم رامين جهانبگلو را شنيده ايد.نويسنده اي كه كمتر كسي را مي شناسي كه در حوزه علوم انساني به مطالعه پرداخته باشد و از خواندن كتابهاي او لذت و البته بهره علمي نبرده باشد.گويا از اين به بعد مي بايست اين كتاب را از دستفروش هاي انقلاب و جمعه بازار گير آورد!

دیدگاهی بفرستید یا یک دنبالک بگذارید: آدرس دنبالک.

دیدگاه‌ها

  • بداندیش  در ژانویه 11, 2011 در 3:02 ب.ظ.

    درود دوست خوبم به نظرم مثل همیشه تحلیل کاملی داشته اید و به تدقیق به موضوعی ظریف پرداخته اید . من با ذکر این نکته که بله در دهه های پنجاه و شصت امکانات این روزها نبود و نتیجه اش همان شد که فرمودید از نگری دیگری بحث را واکاوی میکنم و آن روانشناسی است … ببینید فروید به دست ما میدهد که هر چیزی که غریزی باشد در نااگاه وجود دارد برای اکتیو شدن اما به پیشا اگاهی می اید و بعد به اگاهی میرود و این روند طبیعی است حالا یک اختلال این است که ما به هر وسیله ای و در هر مقیاسی این نیاز را در پیش اگاهی سرکوب کرده و دوباره سعی کنیم که ضمیر نااگاه بازگردانیم این مسئله باعث ایجاد بسیار مشکلات می شود ضمن اینکه ان امر سرکوب شده خود را به هر شکل که شده است حتا با تغییر شکل به ضمیر اگاه می رساند و بالفعل می شود به گونه که حتا نمیتوانیم فکرش را هم بکنیم و این مورد در موارد فراوان و متعدد دیده شده است حالا اگر نیاز به حقیقت خواهی و حق طلبی را غریزی و با اصطلاح ددوستان متدین فطری بدانیم – که به نوعی هست – هر گونه سرکوبی که انجام شود فایده ایی ندارد چنانکه در مورد پدران ما موثر نبود و انقلاب کردند یا در مورد ما همین دهه پنجاه و شصتی ها به نحوی دیگر به بروز رسید و ان گرایش شدید به علم بود و روند اته ایسم فراگیر و نشانه های دیگر و … . گمان من این است که این نیاز فطری یعنی حق طلبی و حقیقت خواهی در مورد این نسل هم در پیشا اگاهی جامعه سرکوب شده است و به شکل این بی قیدی و عدم تعهدی که شما بررسی کردید خود را متجلی کرده است القصه و در نهایت میتوان این نتیجه را گرفت که تجربه – اگر نگوییم علم – به ما ثابت کرده است که خورشید زیر ابر نمی ماند یک گزاره صحیح است حال یا ابر کنار می رود یا خورشید جایش را عوض میکند (همان واکنش غیر قابل پیش بینی برای اگاهی و ورود به اگاهی و ضمیر اگاه) .. طبق معمول استفاده کردم . برایتان بهترینها را ارزومندم و بدرود .

    • andishehmamnu7  در ژانویه 11, 2011 در 3:29 ب.ظ.

      به سلاااااااااااااااااااااااااااام آقاي روزبه!اهلاً . سهلاً :) )))
      بي اندازه خوشحال شدم از اينكه مجدد نوشتن را آغاز كرديد… خوشحالم از اينكه مجدد از شما جيزها فراوان ياد مي گيرم و افق ديدم گسترش خواهد يافت…
      واقعاً خوشحال شدم:))))

  • بداندیش  در ژانویه 11, 2011 در 3:04 ب.ظ.

    البته ادرس را اصلاح میکنم ادرس یک ای اضافه شده است وقتی قبلی فیلتر شد اما وردپرس همان قبلی را ثبت میکنم به هر روی ادرس این است :
    http://www.iraniii.wordpress.com

  • علي بسيجي سابق  در ژانویه 12, 2011 در 2:59 ب.ظ.

    سلام. شرمنده كه نبودم.هنوز تلفنم قطعه.ممنون كه سراغي از ما گرفتيد.در اولين فرصت ميام خدمتتون. علي

  • ام نخعی فر  در فوریه 1, 2011 در 4:39 ب.ظ.

    جانا سخن از زبان ما میگوئی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.