چند كلام آخر و فعلاً خداحافظ…

در طي اين چند روز موارد گوناگوني پيش امد كه دوست داشتم راجع به همه آنها بنويسم.از صحبت هاي كامران دانشجو در دانشگاه علم و صنعت تا سخنراني جناب مصباح در باب حكومت ديني و تفسير لااكراه في الدين تا آخرين مورد كه مربوط به روز قدس مي شود.به دليل اينكه تا مدتي ناگزير از نوشتن هستم در اين پست آخر سعي مي كنم به يك جمع بندي كلي برسم كه احساس مي كنم تا حدي راه پيش رو را برايمان روشن مي كند.

1)روز قدس و آنچه گذشت…

كمابيش انتظار اين مي رفت كه جمعيتي كه به راهپيمايي خواهند آمد اندك و چه بسا قابل مقايسه با سال گذشته نباشد.در نوشته قبلي ام نيز به طور غير مستقيم به اين نكته اشاره كرده بودم و شايد بتوان گفت حضور حداقلي سبزها در راهپيمايي گذشته را نه به حساب دلسرد شدن و يا كاهش و ريزش بدنه سبز بايد گذاشت كه بيشتر مي بايست به حساب تجربياتي دانست كه سبزها در طي اين يك سال به دست آوردند.به نطر من آنچه در راهپيمايي گذشته به وقوع پيوست نشان از يك مرحله از رشد اين جريان آزاديخواهانه داشت كه در اين روز اينگونه متبلور شد.نشان اين رشد گاهي با حضور به وقوع مي پيوندد و گاهي با عدم حضور.روز 18تير سال88،هنگامي كه دولت  به بهانه خس و خاشاك و آلودگي هوا 3روز تعطيل اعلام كرده بود،عده  زيادي تقريباً مسافرت شمال را به گردهمايي در اين روز ترجيح دادند.آن روز را خوب به خاطر دارم.روزي كه با دوستم تا مرز بازداشت شدن پيش رفتيم و با وساطت راننده تاكسي جان سالم به در برديم.آن روز قرار بر حضور در ميدان 7تير بود.حدود ساعت 4،به غير از نيروهاي رنگارنگ انتظامي ولباس شخصي هاي كمين كرده در ماشين ها هيچ نشاني از تجمع نبود.شايد هم بود و همه مثل ما فقط به بهانه خريد مانتو اين طرف و آن طرف مي رفتند.آن روز به دوستم گفتم :»امروز حتي اگر يك نفر هم به خيابان ها نيايد باز ما پيروزيم،تعطيلات اجباري،امكان وجود حضور جمعيت كم اما باز هم اين همه نيرو!من مطمئن هستم كه پيروز اين روز سبز ها هستند» و مشابه همين اتفاق در روز قدس به وقوع پيوست.وجود اين همه نيرو چيزي را ثابت نمي كرد جز اينكه با وجود تمام رجز خواني هاو سخنراني ها مبني بر شكست جريان سبز و يا عدم وجود آن تا امروز،امري است كه حتي خود به آن باور ندارند و اين يعني بخشي از موفقيتي كه برشمردم.بخش ديگر آن را مي توان به  عدم حضور مردم در اين رابطه دانست.مردمي كه تجربه روز22بهمن را با خود به همراه داشتند.كه شايد اين بار نيز حضور به نام ما و به كام آنها تمام شود،پس با وجود اعتقادي كه به مظلوميت فلسطينيان داشتند،اما ناگزير از حضور بودند.و اين يعني حاصل تفكر،حاصل انديشه،عمل كردن بر مبناي خرد و نه صرفاً احساسات.اين يعني جريان سبز به خوبي به اين امر واقف شده است هر حركت و هر رفتار مي بايست سنجيده برداشته شود.و خلاصه كلام كه اين يعني رشد عقلاني مسير سبز كه در حال طي كردن خود است.

بخش سوم مربوط به تحليل وقايع اين روز شامل اعلام مواضع ها و برخوردها قبل از اين روز مي باشد.  دوگروه سران سبز و سايتها و تبليغات مرتبط با آن،و گروه دوم سايتي چون بالاترين  و مشابهان آن.وآنچيزي كه شايد بتوان از بازخورد اين تبليغات برداشت كرد اين است كه قسمت بزرگي از بدنه جنبش سبز خواهان حركتي با صبر و خرد نسبت به برخوردها و رفتارهاي احساس گرا وموقت مي باشد.مواضعي كه سايتهايي چون كلمه،راه سبز و گروههايي از اين قبيل در رابطه با اين روز در پيش گرفتند و اعلام نظراتي كه داشتند نشان از برخورد منطقي با اين قضيه و به نوعي تصحيح رفتار سال گذشته بود.امري كه به نظر من،تا حدي مورد قبول بدنه خردگراي جريان سبز قرار گرفت.اما ديدگاه ديگري كه در اين رابطه وجود داشت شايد به نحوي در جهت مقابل اين مواضع بود. مواضعي كه تا حدي مداومت و لجاجت بر رفتارهاي گذشته به نظر مي رسيد.در هر حال آنچه كه براي دوستان بالاتريني و خوانندگان آن قابل توصيه است اين است : كه اگر كاربران آن در داخل كشور هستند مي بايست كمي واقع بينانه و خردمندانه تر سخن بگويند و فعاليت كنند و در مقابل زماني كه در اين فضا به سر مي برند،در جامعه حقيقي نيز كمي قدم بگذارند.و اگر هم كاربران آن در خارج كشور به سر مي برند به عنوان يكي از اعضاي اين جريان سبز خواهشمندم علاوه بر پيشنهاد و خواهش اول،كمي به دور از حب و بغض به بيان نظرات خود بپردازند.فضاي نقد موجود در اين محيط مجازي را مغتنم بشمرند و كاري كنند كه اين محيط به عنوان پايگاهي خردمندانه تلقي شود نه صرفاً واگويي و ارائه اطلاعات كه در دنياي واقعي چندان به صحت اخبار آن  در مقابل ساير پايگاههاي خبري سبز، نمي توان اعتماد كرد ويا اگر حتي اين مصداق درباب آنها صدق نكند،در رابطه با مواضع موقت و به دور از سنجيدگي به مرور زمان كارايي خود را به عنوان يكي از فضاهاي مجازي تاثير گذار از دست خواهد داد.

و اما …كامران دانشجو،مصباح يزدي؛جبهه مشترك

حتما همگي صحبت هاي كامران دانشجو در دانشگاه علم و صنعنترا شنيده ايد.با خاك يكسان كردن دانشگاهي كه مظاهر مذهب آن شايد كمرنگ شوند!و سخنان آقاي  مصباح يزدي مبني بر اينكه آيه لااكره في الدين شامل افراد قبل از پذيرفتن اصول دين مي باشد و اگر افراد اين اصول را پذيرفتند موظف به رعايت و انجام آنها هستند در غيراينصورت جواز برخورد با آنها از سوي حكومت صادر خواهد شد.

به نظر شما شباهتي در نوع سخنان و عكس العمل هاي اين دو شخص صاحب منصب در عالي ترين سطوح اين كشور، در برخورد با مخالفين وجود ندارد؟هرچند كما بيش همه ما از اين رابطه ها و شباهت ها با خبر بوديم و اين روزها در عمل بيشتر با انها آشنا  شديم و خواهيم شد.ولي قصد اصلي من از بيان اين دو سخن از دو فرد جدا اما از يك جبهه ،نه تنها واگويي سخنان آنها و سخن از چنين و چنان بودن اينان است كه مقصود ديگري را در نظر دارم.»واكنش و عكس العمل ما در مقابل اين رفتارها،سخنان چه مي بايست باشد؟»

نمي دانم سريال «در مسير باد «را ديده ايد يا نه؟اين سريال مربوط به مبارزان ايرلندي در زمان ناپلئون سوم(اگر اشتباه نكنم)است.شخص اول اين سريال  مردي است به نام جاناتان،كه در استراليا به همراه ديگر ايرلندي هايي، به عنوان برده، در خدمت اشراف زادگان هستند.مردي قوي،مبارز كه سواد خواند و نوشتن ندارد.بناي يادگرفتن دارد اما به بهانه هاي مختلف از آن سرباز مي زند.روزي فرزندان ارباب او در حالي بازي مي كردند كه برادر بزرگتر خواهرش را به اسارت گرفته بود و در حاليكه به او دستور مي داد مي گفت «تو هنوز خواندن و نوشتن نمي داني،پس ضعيف تر از من هستي،پس برده مني!» .مرد جوان اين فيلم با شنيدن اين سخنان از زبان يك بچه كه نشان از فرهنگ غالب آن روزگار داشت روي به يادگيري مي آورد و بعدها به واسطه همين دانش اش به آزادي مي رسد.»

ماجراي سخنان جناب مصباح را كه خواندم ناخودآگاه ياد همين موضوع افتادم.به اين فكر رفتم كه ،من چه جوابي دارم در مقابل اين سخنان؟شايد در باور و اعتقاد خود يقين بدانم كه دين من اينگونه نيست اما در مقام يك پاسخ علمي چگونه مي توانم در مقابل اين سخنان بايستم؟تازه اين در شرايطي است كه خود شناخت دارم و در مقام پاسخ از آن بر نمي آيم،واي به حال روزي كه از آن چيزي نمي دانم و سخنان آنها مبناي شناخت من مي شود!!سوالها يكي يكي شروع مي شود: اصلا ايني كه به من ياد  دادند چند درصدش با سخنان اين كتاب مطابقت دارد؟اصلاً چقدر شناخت از ديني دارم كه هر روز هر تفسيري را كه بخواهند مي توانند به خورد من بدهند و من بايد بپذيرم؟و من و همچو مني در مقابل اين سخنان دو راه بيشتر پيش روي نخواهم داشت،يا به طور كلي بايد قيد دين را بزنيم چون اينان اينگونه مي گويند پس آني كه هست كه بايد باشد پس دين را به خير و ما را به سلامت،يا اينكه مانند همان مبارزي كه ابتداي سخن از آن گفتم رفتار كنم و تن و فكر را به سختي دراندازم تا بفهمم و بدانم.و الا چرخه هميشگي تاريخ تكرار خواهد شد: :»نمي داني پس برده من هستي»!

و باز هم مي رسم و شايد اكنون همه به اين نتيجه مي رسيم كه بايد «خواند و خواند و خواند»بايد اينقدر دانست تا نتوانند به بردگي ات بكشانند،مي گويي دين من آني نيست كه اينان مي گويند پس ثابت كن،و اين جز با آگاه كردن خود  به وقوع نخواهد پيوست.

شايد واقعاً بايد «آگاهي بخشي و آگاه كردن»را كه اين روزها در حال تابو شدن شده است تا مرام و مسلك  را، بايد بازيابي معنايي كرد.

*پي نوشت :

- آنچه كه در قسمت دوم اين نوشته ذكر شد،اشاره به تجارب و سطح دانش و آگاهي شخص نويسنده است و لاغير،اميدوارم دوستان و انديشمنداني كه با كمال افتخار اين نوشته را مي خوانند آن را برخود نگيرند.

- در اين روزها و وقايع و شرايط ،به دو نتيجه اصلي رسيدم:

1)اميدوارتراز ديروز ادامه دهم چون با گروهي همقدم شده ام كه هركدامشان بيش از كناردستي اش احساس مسئوليت مي كند و هر قدمش را با صبر و خرد بر مي دارد.

2)راه خواندن و آگاه كردن نه تنها ديگران كه اول خود،هم طولاني است و هم گسترده ،هم سخت است و هم شيرين.اما اگر مي خواهيم برده نباشيم پيمودن اين راه گريز ناپذير مي نمايد.

- براي مدتي(البته كوتاه)نخواهم نوشت اما دوباره باز خواهم گشت.البته اگر ديديد اين غيبت طولاني شد بدانيد كه شايد مراجعه براي پاره اي توضيحات فني كمي به درازا كشيده!.(شوخي كردم).به دليل طولاني شدن نوشته آخرم معذرت،تا روزي كه دوباره بيايم روزي يك خط بخوانيد تمام مي شود.

يادمان باشد براي هم دعا كنيم.

خداحافظ.

كشتي حلف الفضول،راهبردي عميق براي جنبش سبز

كشتي حلف الفضول تاجزاده را كه مي خواني بيش از پيش به خلاء يا كمبود نوشته هايي از اين دست پي مي بري.نمي گويم از اين قبيل نوشته ها در طي اين يك سال نداشتيم اما اگر بگويم كه داراي چنين شاكله و چهارچوب و جامعيت نبوده،گزاف نگفته ام. نوشتار تحليلي تاجزاده را مي توان از اين حيث با ارزش ارزيابي كرد كه جنبش سبز را نه در بستر و قالب محدود  سياست داخلي كه با ديدي جامع نگر كه سياست داخلي و خارجي را با هم در نظر گرفته است،ستودو اين به نظر من نكته اي است كه در طي اين يك سال كمتر مورد توجه (چه بدنه اين جنبش و چه صاحبان انديشه و راي در آن) قرار گرفت.البته شايد اين را هم بتوان به حساب رشد و تعالي تفكر سبز برشمرد كه با گذشت زمان پي به اهميت مسائل برون مرزي و سياست خارجه برده است و توجه به آن را ضروري دانسته است؛

و شايد يكي از مهمترين وقايع در اين رابطه، مناسبت پيش رو باشد كه در پيوند با سياست خارجي ما قرار دارد و آن هم روز قدس است.در پي آن نيستم تا طي يك نوشتار در اين باب به فراخوان سبزها به حضور دست بزنم و يا بگويم كه چه بايد كرد و يا نكرد ،كه چه بايد گفت و نگفت.بلكه برعكس.بيش از هر لحظه ديگر منتظر فرارسيدن اين روز هستم تا محصول گفتگوها،نقدها،تحليل ها و خودكاوي سبزها را در اين روز دريابم.بيش از آنكه كميت اين قضيه،حضورگسترده ويا كاهش جمعيت سبز برايم مهم باشد،نوع و زاويه ديد و نگاهي كه جمعيت سبز در اين روز به نمايش مي گذارد بيشتر مهم مي نمايد.شايد بايد ديد با كشتي حلف الفضول ي كه در افق اين جنبش به تصوير كشيده شده تا چه اندازه فاصله داريم.

همه مي دانيم،آنچه كه در روز قدس سال گذشته رخ داد ،صرف نظر از جمعيت باشكوه و با نشاطي كه حضور يافتند و انرژي و نشاطي كه همه از آن گرفتيم،روزيكه تجربه آن موجب خبره شدن گروه انحصارطلب در برخورد با مناسبت هاي بعدي شد،اما آيا به راستي شعارهايي كه داده شد از روي خواست حقيقي تمامي كساني كه سبز را برگزيدند،بود؟آيا واقعاً اين جمعيت آزادانديش آزادي را فقط براي خود و نه ساير اسيران طلب مي كرد؟انزجار از ظلم را فقط حق خود مي دانست؟پاسخ اين سوال كاملاً روشن است كه شعارهاي آن روز،نه از روي اعتقاد قلبي سبزانديشان كه  بيشتر از روي لجاجت با ساختار حاكمه و بر مبناي احساس شكل گرفت.ساختاري كه با تمسك به شعارهاي مرگ بر گويي بر اين و آن، در پي گرفتن ماهي از آب گل آلود براي خود بود و شايد فرياد آن روز جماعت يك اعلام مخالفت با اين سياست فريب دهنده بود.شايد عده اي هم به واقع اعتقاد داشتند كه چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است كه شعار نه غزه نه لبنان سر داده شد .هرچند باز هم اعتقاد دارم اين هم از سر همان لجاجت بود چون خود در آن جمع شاهد بودم.

از آن روز يك سال گذشته است،بسيار خوانده ايم و نوشته ايم،نقدها و تحليل ها داشته ايم.از تنوع و تكثر خود گفته ايم و به آن باليده ايم.ازرشد و تعالي خود گفته ايم .از اهداف و آرمانهاي خود گفته ايم و با به چالش كشيدن آن سعي در عملي كردن آن داشته ايم و و اكنون گمان مي كنم روز قدس امسال از اولين روزهايي است كه مي بايست ثمره اين تلاشها را ديد.اينكه چه تعداد جمعيت و به چه صورتي خواهند آمد مهم نيست،كه حتي اگر جمعيتي اندك هم روانه خيابان ها شدند به يقين قلبي ايمان  دارم كه جنبش هنوز زنده است،اما مهم ان است كه چگونه خواهيم آمد؟مهم آن است كه اگر جمعيتي مضاعف تر از سال گذشته به خيابانها آمدند باز هم شعارهايي از اين قسم سر خواهند داد يا …كه اگر هماني اتفاق بيفتند كه سال گذشته رخ داد (كه البته بعيد مي دانم) بايد بگويم كه در رشد و تعالي به چندان توفيقي دست نيافته ايم كه شايد يك جاي كارمان هنوز مشكل دارد.مي گويند پيش از مصيبت ذكرمصيبت نارواست پس به سخن از آنچه شايد اتفاق بيفتد و نيفتد نمي پردازم و تنها به يادآوري لحظاتي مي پردازم كه چه بوديم،از كجا با هم همقدم شديم،به چه سوي بنا داريم برويم.

بنا دارم كه بگويم ما در پي احقاق حقوق و كرامت انساني هستيم،ما در پي آزادي،عزت و آرامش براي كشور زيباي خود هستيم،ما در پي احقاق حق مسلم آزادي براي تك تك صاحبان اين سرزمين هستيم،ما در پي صلح،زيبايي و احترام به حقوق  يكديگر هستيم.ما بخشي از تمام آزاديخواهاني هستيم كه در اين خطه جغرافيايي از كره زمين زندگي مي كنيم.ما دست تمام آزاديخواهان جهان را به  گرمي مي فشريم و با آنها همراه هستيم به سوي يك هدف.ما همانطور كه اسارت عزيزان دربندمان را نمي پسنديم،اسارت هيچ آزاديخواهي را نمي پسنديم چه رسد آزاديخواهي كه در پي به يغما بردن سرزمينش در اسارت باشد.ما همه زير اين بيرق سبز ،با تمامي تنوع و تكثرمان،با تمامي تفاوت ها  و رنگارنگي مان با يكديگر ،گرد هم جمع شديم ، آزادي را طلب كرديم و مي كنيم و خواهيم كرد تا به همه بگوييم ما با آنها كه سر جنگ با دنيا دارند هم عقيده نيستيم.ما آني هستيم كه خود برگزيديم.هويت سبز ما،شناسنامه سبز ما محل تولدي دارد به وسعت تمامي دنيا،نام پدرش آزادي و نام مادرش صلح است.ما دست تمامي آنهايي را كه براي آزادي خويش سنگ به دست گرفته اند و بر غاصبان سرتاپا مسلح اند به دفاع برخيزيده اند مي فشاريم كه مي دانيم آنها هم در پي هواي آزادي اند.

ما سبزها و هويت برگزيده مان را به جهان اينگونه معرفي خواهيم كرد كه وسعت جنبش سبز به اندازه وسعت دل تمامي آزاديخواهاني است كه در گوشه گوشه اين دنياي پهناور در مقابل ظلم ايستادگي مي كنند.

يادمان باشد،به خودم مي گويم…يادت باشد هر جا  اسارت هست،آزاديخواهاني هم در آن اطراف هستند.فلسطين در اسارت زياده خواهي هاي عده اي است،دست در دست آزاديخواهانش بگذار،همه ما به دنيال يك كلمه پنج حرفي هستيم.

دموكراسي به سبك خودي…!

سكانس اول:

بعد از مهماني افطاري،يك پياده روي نيم ساعته در اين هواي مطبوع اين روزها و در نزديك ترين فضاي سبز .به پارك لاله مي رويم.مردم خوش و خرم مشغول تفريح و سرگرمي و بازي.جلوتر كه مي روي هياهو وصداهايي مي شنوي.صدايي از بلندگو و پاسخي از مردم.نزديك تر مي رويم.جمعيت تقريبا قابل توجهي در فضايي از قبل تدارك ديده شده نشسته اند و با گروهي اجرا كننده فرهنگ آپارتمان نشيني را تمرين مي كنند…فرهنگ شهروندي…كاملاً بوي دموكراسي به مشام مي رسد.مردم گرتاگرد يكديگر نشسته و با يكديگر سخن مي گويند،صحبت هاي يكديگر را مي شنوند و گزيده ترينشان به بالاي سن مي رود و … راستي يادم رفت…جواني هم در گوشه سن سه تار مي نوازد!!…

گفتگوها ادامه دارد…جمعيت را رها كرده و به پياده روي ادامه مي دهيم..هرچه جلوتر مي رويم تعجبمان بيشتر مي شود..فضا كاملا دموكراتيك تر مي شود…غرفه هايي مي بيني كه به تفريح كنندگان اگر مايل باشند،قران امانت داده مي شود،غرفه كناري كارگاه كوزه گري وكنارتر آن نقاشي…لذت مي بري…يعني اول لذت مي بري اما بعد آه سردي مي كشي و به راه خود ادامه مي دهي …دليلش را آن پايين تر خواهم گفت.

سكانس دوم:

مهماني افطاري ديگر و استفاده از زمان شايد سوخته.حدود ساعت 23 به نمايشگاه قرآن مي رسيم.كمبود جاي پارك نشان از استقبال مردم دارد.هوا بسيار مطبوع،بازي ماه و ابر در آسمان و البته صداي سخنراني اي كه از بلندگو به گوش مي رسد كه …وصفش نكنم مناسب تر است.از پله ها ي داخل سالن بالا مي روي…همه چيز درهم و برهم…شايد من اينگونه به نظرم رسيد.بي هيج برگه راهنمايي وارد مي شوي آخر!غرفه ها را يكي يكي رد مي كني و اين بار باز هم شگفت زده مي شوي…تالارهاي گفتگو…غرفه هايي كه محل مشاوره اند و صحبت…كارشناسان روحاني و گه گداري غير روحاني…خداي من اينجا ايران است؟!!به دور يك ميز و صحبت و نقد…!

اما كم كم كه جلو مي روي با ديدن غرفه «آشنايي با جنگ نرم»خيالت راحت مي شود كه :آري فرزندم اينجا هنوز ايران است.جلوتر مي رويم.كتابهاي س س س ب ب ب ب ب ز ز ز ز  مي بيني!تا دلت بخواهد!اندر معايب ومضرات آن،و البته اندر احوالات و موخرات…اينها را گذاشته اند كه بخواني و عبرت بگيري…چه كتابهايي،چه كاريكاتورهايي…با اين حال و تا اين لحظه عصباني نمي شوي و تنها در دل به آنها لبخند مي زني اما نه…ديگر نمي شود تحمل كرد…فيلم است كليپ است نمي دانم،متنها مي بينم كه چه سفيهانه اين حركت مبارك را به تمسخر گرفته اند!ديگر كنترل كردن خودت سخت مي شود!تا كار دست خودم ندادم آنجا را ترك مي كنم.

و اما نكات اخلاقي:

1)اول اينكه يك وقت فكر نكنيد بنده انساني بيكارم و هر روز و هر شب مهماني و افطاري و از اين مسائل ها!يك هفته در سرو كله مبارك مي زنيم و پايان نامه،آخر هفته محض دركردن خستگي به اين جلسات پر بااااااااااااار مي رويم.

2)اين جلسات مهماني افطاري براي سبزها بسي گرانقدر است.پيشنهاد مي كنم اگر تاكنون در اين راه به اقدامي مبادرت نورزيده ايد،حتما مبادرت بياورزيد.

3)گمان اينكه جلسات گفتگو و نقد در پارك لاله نه در راستاي تحقق جامعه مدني كه شايد جلب افكار عمومي به سمت جناب شهردار و شايد انتخابات آينده و مهره و اين برنامه ها باشد بسي گمان باطلي است.به قول شاعر چشم ها را بايد شست،جور ديگر بايد ديد…تمامي اين اقدامات در راستاي تحقق جامعه مدني است و لاغير.جرزني هم نداريم.

4) فضاي نقد و گفتگو در نمايشگاه فران امسال به احتمال شواهد و قرائن،ور‍‍ژن جديد اينگونه فضاها در قرن بيست و يك است كه در اين نمايشگاه رونمايي شد و به زودي به كل كشور عرضه خواهد شد.

5)پرونده سبزها،اصلاح طلب ها،و به عبارتي رسمي ،اين فتنه گران،كلاً بسته شد و عبرت نامه هاي آنان در اين نمايشگاه موجود است.از همه دوستان علاقمند به تاريخ دعوت مي شود به اين غرفه مراجعه كرده و صفحاتي را كه جديداً به تاريخ پيوسته است را تهيه فرمايند.

وبلاگ نويسان،معماران انديشه

امروز بعد از مدتها دلم را به دريا زدم و رفتم و بگردي. تقريبا مدت زيادي بود كه به خاطر انبوه كارهايم نمي توانستم اين كار را انجام دهم.بعد از فيلتر شدن سومين وبلاگم  آن زمان ها كه هنوز زياد درگير كارهايم نشده بودم  و تقريباً هر روز به وبلاگ ها و وبسايتهاي رنگارنگ سر مي زدم، با خود به اين جمع بندي رسيده بودم كه زماني كه در اين فضاي مجازي صرف مي كنم،فرصت سرو كارداشتن با كاغذ و قلم و كتاب را از من مي گيرد و تصميم به رها كردن وب نويسي داشتم هرچند اين كار را نكردم.در طي يك ماه گذشته هم بارها و بارها تصميم به خداحافظي داشتم و اينكه عرصه مجازي را به ساير دوستان بسپرم و در دنياي حقيقي آنچه مطلوب مي دانم انجام دهم و از قضاي روزگار آخرين باري هم كه اين تصميم را گرفتم يك روز بعد از نوشتن پست آخرم ،ماندن و نشكستن بود.بايد اعتراف كنم كه فرداي آن روز خود در مقابل خودم شكستم!روزي كه ديدم نمي توانم به آنچه ذهنم از من مي پرسيد پاسخ دهم و بايد بگويم زماني كه نتواني براي پرسشهاي خود پاسخي بيابي،آن هنگام كه به يكباره خالي مي شوي و جايگزيني براي آن نداري…نمي دانم چه بگويم…در اين مواقع شايد اقناع كردن هرچيز و هركس كار راحتي باشد اما من همين جا مي گويم كه اگر با خود صادق باشي،و به دنبال پاسخ براي خود ،هيچ وقت و هرگز نمي تواني بدون پاسخ درخور، خودت را قانع كني.

شايد هنوز براي خود پاسخي مناسب نيافته باشم،شايد هنوز راه حل ترميم اين من شكسته در درون خود را پيدا نكرده باشم اما امروز و فرصت گشت زدن در اين دنياي مجازي،مرا به فكر فرو بردكه  شايد كمكي شد در بند زدن به اين نويسنده شكسته در خود.

امروز در اين دنياي به اصطلاح مجازي چه ها كه نديدم و نخواندم.من امروز نوشته اي را خواندم كه چه زيبا سعي بر آن داشت چراغ اميد را در دل دوستانش روشن نگه دارد،آن يكي سعي داشت تاريخ را متذكر شود،ديگري راه آينده را ترسيم مي كرد و يكي ديگر، عزيزاني را كه رهايمان كردند و به آزادي واقعي رسيدند ياد آور مي شد.يكي مي گفت آي دوستان فلاني هنوز در زندان است ها،آن يكي هم مي گفت اين را ببينيد در زندان چه مي كشد…امروز هر خط اين نوشته ها را با چشم جان مي خواندم و با تمام وجود به جان مي خريدم…

امروز ديدم من وبلاگ نويس با اينكه هنوز پاسخي براي رها كردن نيافته ام امابراي رها نكردن آن هنوز هزاران دليل و برهان دارم. رها كردن من  نه از آن سوي كه نه از جنس بيم و هراس و يا دادن هزينه باشد كه خداي من نيزآگاه است كه بيشتر از آن بيم اين دارم  كه من و اندوخته هايم كمتر از آن است كه بخواهم ديگري را با آنها سهيم كنم،كه نكند نوشته من نتواند از پس باري كه بر دوش دارد برآيد و به جاي يار بودن باري بر دوش انديشه  كساني باشد كه با صرف زمان به آن رجوع مي كنند  اما امروز آنچه در اين محيط ديدم وراي آنچه بود كه مي پنداشتم.

امروز ديدم  و خواندم خواندني ها و ديدني هارا ؛امروز فهميدم ،من و تو و اوي وبلاگ نويس، در واقع در حكم معماران انديشه هايي  هستيم كه فردا روز بنايي را پديدار خواهد ساخت كه همه قرار است در آن زندگي كنيم.اگر تا به امروز بر اين گمان بودم و يا بودي و بودند كه همه اين وقايع در محيط مجازي است و آن بيرون خبري نيست نه تنها نبايد پذيرفت كه حتي بايد خلاف آن راهم نشان داد.احمد قابل نكته ظريفي را مي گويد:او خطاب به بازجويش گفت گمان نكنيد با اين همه نيرو، قدرت در دستان شماست،كه قدرت در دست آن جواني است كه در خانه از پشت ميز كامپيوتر قرار تجمعي در ميدان محسني را مي گذارد كه هيچ خبري نيست و تو تمام نيروهايت را به آنجا اعزام مي كني!»مي بينيد اين قدرت شگرف را.

اين وبلاگ نويس است كه مي تواند با خلق مباحث جديد،انديشه خوانندگانش را به تكاپو وارد،ذهن ها را به چالش بكشاند،با بسط انديشه هاي نو به عنوان پيش قدمي باشد در اعتلاي خواسته هاي مردمان سرزمينش.هيچ كس نبايد نوشتنش را كم به حساب آورد.نوشته هر يك از ما وبلاگ نويس ها روزانه حداقل 10 خواننده كه دارد،يك حساب سرانگشتي اين ده ها تن را به صدها و هزارها مي توان تعميم داد . امروز با خودم گفتم اصلاً چه كسي گفته است دنياي مجازي با دنياي واقعي زمين تا آسمان فرق دارد؟من اگر مي نويسم و ديگري مي خواند هردو در عالم واقع كه زندگي مي كنيم،با 4انسان واقعي ديگر كه در ارتباط هستيم،من اگر با خواندن نوشته اي جرقه اي در ذهنم ايجاد شود قطعاً  روزي تبلور كالبدي خواهد  يافت.

همه اينها را گفتم تا بدانيم بيش از پيش وظيفه من و تو وبلاگ نويس سنگين است و گرانبها. كه بيشتر به آنچه كه مي نويسيم بينديشيم،كه هر كلمه و هر جمله ما هم مي تواند،ذهني را روشن ،انديشه اي را بارور و قلمي را برپا كند و هم مي تواند روشنايي را تاريك ،انديشه اي را مسدود و قلمي را از نوشتن بازدارد.هم مي تواند  دلي را اميد بخشد،رواني را آرام و قلبي را مطمئن به بودن در كنار يكديگر كند و هم مي تواند خط بطلاني شود بر تمامي آرزوهاي يك همراه در اين راه . اين نوشته هاي من و تو است كه قدرت خلق آمال مردمانمان را دارد،اين قدرت نوشته من و توست كه مي تواند طرح جهاني را در اندازد،افق دنيايي را ترسيم كند كه بودن در كنار يكديگر را ،احترام به حقوق يكديگر (حتي مخالف خود)را در برابر ديدگان مردمان اين سرزمين قرار دهد.

قدرت اين نوشته ها،قدر اين قلم ها را بيشتر بدانيم.ما معماران انديشه هاي سرزمين خويش هستيم.

ماندن و نشكستن…

اگرنجواهاي نوري زاد را گوش كرده و يا خوانده باشيد،به خاطر مي آوريد كه در بخشي از آن اشاره اي دارد به شكستن زنداني و مي گويد كه اگر اين حالت ادامه داشته باشد آن وقت است كه ديگر زنداني مبدل مي شود به مهره اي در دست بازجو و به عبارتي هماني مي شود كه انها مي خواهند و آن وقت آنها به هر طريقي كه  بخواهند از اين رهگذر بهره مي جويند.با شنيدن اين سخنان و سابقه ذهني ام به اين فكر افتادم كه چگونه مي شود يك انسان بشكند اما خود را ترميم كند،چه مي شود كه خود شكستن و مچاله شدن خود را ببيند اما در اين حالت  نماند و همچون كوه استوار و مقاوم بايستد آنچنان كه گويي استادي است براي پايمردي كوه .در اين افكار بودم كه به ياد كتاب خاطرات عزت الله سحابي افتادم،(اگر نخوانده ايد حتماً بخوانيد).در بخشي از اين كتاب  سحابي به نكته اي اشاره مي كند كه گمان مي كنم بخشي از اين پايمردي ها نه تنها به واسطه اعتماد و توكل به خدا در خلوت و سكوت انفرادي زندان  حاصل شده كه به واسطه ساختن چنين نيرويي از مدتها قبل مي باشد.سحابي مي گويد(نقل به مضمون)در آغاز شروع به مبارزات ،آن هنگام كه در كارخانه اي مشغول به كار بودم،به واسطه انجام فعاليت هايم تغييراتي هم در شيوه خواب و خوراك خود ايجاد كرده بودم.غذاي ناهارم تنها به نان پنير و يا تخم مرغي بسنده مي شد و ساعات خوابم  نيز به خاطر كثرت فعاليت هايم كمتر بود.» و در بخشي ديگر از خاطراتش به اين نكته اشاره مي كند كه  قبل از پرداختن به فعاليت رسمي سياسي با دوستان خود به صورت گروهي در جلسات تفسير قران استادي فرهيخته شركت مي كردند،سير مطالعات تئوريك داشتند و با ساختن خود ،قدم در اين راه گذاشتند.

اين نكته براي من بي اندازه آموزنده بود.جداي ازمسائلي همچون اينكه  ساختن و اصلاح امور كلي از اصلاح و ساختن خود شروع مي شود  و يا دفاع آگاهانه از اهداف و آرمانها يگانه راه دست يافتن به اهداف متعالي در زندگي است ، اين مسئله بر من هويدا گشت كه اگر بدون مبنا و بدون داشتن پايه و مبناي قوي تفكر، در اين راه( فعاليت سياسي)،قدم بگذاري نه تنها در حصول مقصد تضميني نيست چه بسا ممكن است گرفتار دام هايي شوي كه سياست و به دنبال آن قدرت ممكن است در مقابل هر مبارزي قرار دهد.شايد ادامه صحبت من برسد به مبحث وارد شدن حوزه اخلاق به سياست و در ادامه ماكياوليسم،اما موضوع مد نظر من در همين جا راهي ديگري را دنبال مي كند:قدم اول در امر فعاليت  سياسي را مي گويم.»خودسازي».عاملي كه موجب شجاعت انسان در بيان سخن اش مي شود،عاملي كه موجب نشكستنش در تنهايي انفرادي مي شود،عاملي كه موجب مقاومت و صبوري اش مي شود،عاملي كه موجب پايمردي در احقاق حقوق خويش مي شود.وقتي خودت را ساختي،انديشه ات را ساختي،جسم و روحت با يكديگر در هم آميختند،آن وقت است كه نه سلول انفرادي و نه هيچ سختي ديگري تو را از پيگيري اهدافت باز نمي دارد،هيچ سخني تو را وسوسه نمي كند،تو را به هراس نمي اندازد و خلاصه كلام  هيچ چيز و هيچ كس را ياراي شكستن تو نيست.اينكه اين خودسازي بر مبناي باورهاي مذهبي و ديني باشد و يا ملي به گمان من چندان تفاوتي نمي كند.به اعتقاد من باورهاي ملي و يا مذهبي  ماداميكه بر ميناي خرد و عقلانيت شكل گرفته باشند و نه تعصب و جاهليت هر دو به يك ميزان ستون استواري براي تكيه كردن هستند .

در اين هنگام است كه انسان،انديشه اش را ساخته،خودش را شناخته،اهداف و آرمان ها و باورهايش را مي شناسد و به آنها ايمان دارد.مي داند  كه مي تواند براي آنچه كه خواهان آن است در مقابل تمام سختي ها و مشكلات از اندوخته هايش استفاده كند.اندوخته هايي كه دركسب آن ها رنجها برده ،ساعتها انديشيده،براي ذره ذره اش زحمت كشيده،چه بسا روزها و ماهها  و سالها خود را لذات مادي از خواب و خوراك راحت دريغ داشته ،نفسش را تربيت كرده،روحش را پاك كرده ،آرمانها و اهداف او نه زميني كه آسماني اند،كه تحقق آنها را نه براي خود كه براي تعالي تفكر همه  مردمان سرزمينش طلب مي كند، لذا هنگامي كه در تنهايي خدا را مي خواند قطعاً به آن يقين دارد كه خداي نيز با اوست كه يقيناً نيز او را ياري خواهد كرد..

.در اين لحظه به نظر شما نيرويي براي  مقابله با چنين انساني وجود دارد؟!!

آب زنيد راه را…

.ماه رمضان امسال هم از راه رسيد و امسال من دلتنگ تر و غمگين تر از هرسال اما اميدوارتر و مقاوم تر به پيشوازش مي رم.فكركنم سحرهاي امسال حرفهاي زيادي با خدا دارم.دردل دلهام امسال وسعتي پيدا كرده كه اميدوارم سي تا سحر اين ماه كفايت تمام آنچه را كه مي خوام بهش بگم داشته باشه.آخ خدا كه نمي دوني  چقدر دل ما گرفته.نمي دوني امسال با چه دل پري داريم مي ايم مهموني.معمولا آدم ها با دل شاد ،رويي خندان مي رن مهموني اما ما امسال…شايد خوشحال باشيم اما اين خوشحالي از جنس ديگه است اينكه هنوز وراي همه قدرت ها قدرتي بزرگتر را مي بينيم كه صدا مي كنيم.

خداجون بگذار تا ماه رمضان شروع نشده يك ذره از حرفامو بزنم،مي ترسم وقت كم بيارم.مي ترسم اينقدر امسال سرت شلوغ باشه كه ديگه وقت نكني به حرفهام گوش بدي.بگذار تا مهمونات از راه نرسيدند من شروع كنم.آخه مي دوني خدا، نه اينكه دلم از بقيه بنده هايت پر درد و غصه تره ها،نه اينكه فكر كني احساس كنم آن چيزهايي را كه بايدداشته باشم را ندارم ها نه …به بزرگي ات  نه،حرفم يه چيز ديگه است…دردم از يه جنس ديگه است…براي اين زود اومدم سراغت تا شايد وقتي مادر مجيد توكلي مي آيد سراغت من مزاحم نباشم،آخه اون حرفاش مهم تر از منه.زودتر اومدم سراغت تا موقعي كه يكي خسته تر از من،تو يه سلول تنگ و تاريك صدايت مي زنه،حواست به من نباشه و بري سراغ اون ،وقتي داره تنهايي افطار مي كنه احساس نكنه تنهاست،يكي براي افطار هم سفره اش شده،موقع سحر بعد نمازش اول به دعاهاي اونا گوش كن بعد من ها،آخه خدا اونا دلشون نازك تر شده،جنسشون از شيشه شده،يه وقت نگذاري ترك بردارند..مي بيني خدا چه دل پري دارم.مي بيني چقدر غمگينم.خدايا به حرف من گوش نمي دي اشكال نداره،اما نكنه آنها را فراموش كني ها!نكنه يك لحظه احساس كنند تنها شدند،غريب اند،صداشون به جايي نمي رسه،پشت و پناهي ندارند ها…خيره سر شدم نه خدا جون…با خودت مي گي عجب بنده پر رويي! داره به من مي گه چي كار كنم چي كار نكنم…اما نه …تو خدايي…تو بخشنده اي…تو نزديكي…تو مهربوني…تو حساب كتاب هايت  من و تو نداريم…بايد و نبايد نداريم اما خدا مي بيني از قول تو چه حرفها كه نمي زنند؟ميبيني ديگه نه؟مي شنوي قرانت را با چه سازي مي خوانند؟بي خيال خدا …از اينها نمي گم كه مي دونم هم مي بينيشون هم مي شناسيشون…ميدون دادي دستشون تا ببيني تا كجا مي خوان برن آخر سر هم ..

ديدي خدا چه دل پر دردي دارم…تازه سر حرفم باز شده بود برايت اما مي بينم اين كاغذ لعنتي داره به انتها مي رسه و من اگه بخوام بازهم بگم اون وقت واقعاً وقتتو الكي گرفتم….خداجون خيلي سرتو درد نمي آرم… فقط يك كلام مي گم… امسال ما رو درياب…

قدرت تحليل

در طي هفته گذشته فرصتي پيش امد تا با عزيزاني ديدار داشته باشم و يا گفت و گوهايي از آنها داشته باشم كه برايم بسيار راهگشا و در بعضي موارد دردناك و ناراحت كننده بود.شنيدن  تجارب و وقايع گذشته از انسانهاي آگاه ، مطلع و با تجربه و همزمان ديدار با دوستان امروزي و شنيدن  از وقايع اين روزها، فرصتي بود كه خوشبختانه نصيبم شد.و بيش از گذشته بر اين اعتقادم اين ديدارها افقي را در برابر ديدگاه انسان قرار مي دهد كه امروز روز و در اين شرايط سخت ، باعث مي شود با ديدي بازتر،بينشي عميق تر تصميم گرفت و اقدام كرد.هرچند همه ما به اين نتيجه رسيده بوديم و رسيديم كه اگر مي خواهيم به خواسته هايمان جامه عمل بپوشانيم،همراه كردن خرد و نه صرفاً احساسات گريز ناپذير هستند.

در طي اين مدت و در يك سالي كه گذشت با هجمه انبوه اطلاعاتي روبرو شديم كه تا پيش از اين جزء اطلاعات ممنوعه بود،يا اصلاً محلي از اعراب برايمان نداشت و دليلي براي بررسي آنها نداشتيم.آنچه كه پيش مي آمد لابد پيش آمدني مي بود و اگر علت و چگونگي را جويا مي شدي،با چنان سدها و فيلترهاي رنگارنگي روبرو مي شدي كه اگر شانس با تو همراه بود از اين كنجكاوي ممنوعه جان سالم از آن به در مي بردي و بعد از آن هم ديگر به سراغ آن  نمي رفتي؛امري كه اين روزها و ماهها ديگر اينگونه برايت نمي نمايند و به هر طريقي كه شده به دنبال پاسخ خود خواهي رفت.نمي دانم شايد قبلاً به اين خفقان عادت كرده بوديم،شايد هم وجود آن را تا به اين شدت لمس نرده بوديم، شايد هم مي خواستيم كاري كنيم اما هنوز همه، ما نشده بوديم.

اما اين روزها آنچه كه بيش از همه چيز زياد شده اطلاعات و دنياي رنگارنگ آن است كه هر روز در حال فزوني است و جالب اينجاست كه اين هجمه اطلاعات نه تنها راهگشا و روشنگر نيست كه هر روز تو را گيج تر و گنگ تر از گذشته مي كند.سخنان جديدي كه پشت سر هم از اين و آن زده مي شود و هر يك ديگري را رد و سخن خود را درست مي داند.شايد هيچ وقت اين زمان را براي خود پيش بيني نمي كرديم كه در طي مدت كوتاه،دنياي اطلاعات از اقوال و كانال هاي متنوع و گوناگون اينگونه ذهن ها را به چالش بكشد و تمام آنچه را كه به عنوان ذخيره اطلاعاتي خود مي پنداشتيم زير سوال ببرد و بگويد آنچه تا به حال شنيدي اشتباه بوده و آنچه از اكنون مي شنوي درست است.در اين ميان ما مي مانيم و اطلاعات،ما مي مانيم و انتخاب و در نهايت ما مي مانيم و تصميم گيري و عمل .و درست در همين زمان است كه اگر بخواهي بر مبناي آنچه كه مي بيني و مي شنوي تصميم بگيري،هيچ تضميني براي طي كردن راه به صحت و سلامت نمي تواني داشت چرا كه قرار داردن تصميم گيري ها بر مبناي اطلاعات واصله هر روز تو را به سويي مي كشد و بعد از مدتي خواهي ديد كه در سمت و سويي قرار گرفته اي كه از آغاز بناي آن را نداشتي.به نظر مي رسد تنها راه گريز از اين انحراف،قرار دارن مبناي تصميم گيري نه تنها بر مبناي اطلاعات واصله كه مي بايست بر دوركن اطلاعات و تحليل قرار گيرد.اخبار و اطلاعات از يك سو و تجزيه و تحليل و به كنار هم نهادن اين اخبار از سوي ديگر شايد يگانه راه نرفتن به خطا است.آن هم در شرايطي كه هركس به فكر منافع گروهي خويش است. هنگامي كه مبناي تصميم گيري را بر تجزيه و تحليل قرار مي دهي،ديگر به شرايط،رويداد ها و  وقايع نه به صورت انفرادي بلكه به هركدام به عنوان بخشي از يك پروسه نگاه مي كني .وقايع و رخدادها در حكم زنجيره هاي يك زنجيره عمل مي كنند كه اگر از بخواهي تنها بر مبناي حال و اطلاعات موجود و داده شده از اطراف و اكناف( كه به صحت و سقم آن هيچ اطميناني نداري) وبدون در نظر گرفتن بستري كه موجبات آن را فراهم آورده، تصميم بگيري؛آنگاه طرف مقابل تو نه يك جريان كه افراد مي شوند وزماني كه قضاوت به حيطه افراد به جاي جريان كشانده شود،تعصبات و تعلقات قطعاً تصميمات درستي را در پي نخواهد داشت.زماني كه با تجزيه و تحليل عقلي  به رخدادها نگريسته شود  و وقايع  به صورت جزيي از كل و يا يك روند، در نظر گرفته شوند آن گاه است كه مي توان در مقابل  تصميم هاي صرفاً احساساتي مقاومت كرد و با سنجيدن وقايع ،شرايط،بستر ،گذشته و آينده آن تصميم گرفت.اتخاذ تصميم هاي آينده نگرانه،حصول خواسته ها با پرداخت هزينه هاي كمتر ،تنها قسمتي از نتايج اينگونه تفكر است.تفكري كه نه صرفاً بر ميناي افزوني اطلاعات كه بر مبناي تجزيه و تحليل و نتيجه گيري منطقي ازوقايع و رخدادها  تصميم گيري مي كند.

چه بايد كرد؟

ديروز يكي از دوستان مقاله اي را از محمد قوچاني،عنوان كرد كه در آن از سران اصلاحات به دليل عدم اتخاذ يك سياست درست در قبال هسته ها و شبكه اجتماعي  و كلاً جريان سبز انتقادي را بيان كرده بود .اينكه پس از یکسال از انتخابات گذشته اين  جناح درحاکمیت به اپوزیسیونی تبدیل شده  که نه تنها هیچ نهاد قدرت را در اختیار ندارد بلکه امکان هیچ گونه بازگشت به قدرت را هم ندارد و راهی برای اصلاحات در نظام نخواهد بود.جداي از آنكه در ادامه نظرات قوچاني و ساير موارد مطروحه با ايشان تفاهم فكري ندارم اما قسمتي از نظرات قوچاني هماني بود كه  در طي اين چند روز ذهن من را به خودش مشغول كرده بود.در طي اين مدت و با توجه به وقايع و شرايط ،فشارهايي كه بر زندانيان و خانواده هاي آنها هر روز بيشتر و بيشتر مي شود، دانشجويان فعال دانشگاهها در سكوت خبري و تعطيلي دانشگاهها توبيخ و تعليق  واخراج مي شوند ،فعالان و گروهها تهديد مي شوند،جريان سبز چه اقدامات موثري انجام داده است؟چه واكنش  و عكس العمل هايي را ابراز داشته است؟

در اين روزها كه حاكميت حتي دست از سر زندانيان بر نداشته و با آزار و اذيت ،سعي در شكستن آنها دارد،در بيرون از زندانها چه اتفاقي افتاده است؟اصلاً چند درصد از مردم از اين وقايع باخبرند؟چند درصد از كمپين يك هفته روزه سياسي به حمايت از عزيزان در بندمان كه در اعتصاب غذا هستند مطلع هستند؟

قرار بر اين بود كه شبكه اجتماعي قدرتمند ايجاد شود،توسعه داده شده و آگاهي بخشي رسالت پيش روي آن،اما آنچه كه امروز مي بينيم آني است كه طلب مي شد؟اين بي خبري ها و بي اطلاعي ها نتيجه تشكيل و تقويت اين شبكه هاست؟دوستاني كه در شبكه مجازي فعال هستند،از اين اخبار با خبرند،چه اهل شبكه هاي قوي اي چون فيس بوك باشند چه اهل وب نگاري و نوشتن،اما سوال من و يا نقد من در اينجاست كه تا چه ميزان از اطلاعاتي كه از دنياي مجازي واصل مي شود،توسط فعالان مجازي در عرصه حقيقي منتشر مي شود؟به عنوان مثال در طي يك هفته قطعاً در بين انبوهي از اخبار،مقالات و نوشته ها،به مقاله،نكته،نوشتاري در خور توجه و تامل برخورد خواهد شد اما آيا اين افزايش آگاهي فردي  به آگاهي جمعي تبديل شده است؟منتشر شده است؟قسمي از اين اخبار و مقالات توانايي بالقوه براي چاپ و نشر در حد نه انبوه كه حداقلي را دارند اما آيا اين بالقوه بودن،بالفعل شده است؟اين افسار گسيختگي و حاكم نبودن يك نظام منسجم كننده بر اين شبكه اجتماعي از كجا ناشي مي شود؟شايد بتوان گفت  بخشي از آن مربوط به سران،بخشي مربوط به بدنه متفكر و متخصص و بخشي ديگر به توده متعلق به اين جريان، است كه بررسي نقش هريك از اين سه عامل نياز به بحثي مفصل و جداگانه دارد كه هم خارج از سطح دانش و سواد من است وهم حوصله خواننده كه در يك نوشتار بيان شود؛ همچنين  قصد من نه  تحليل جزء گونه اين عوامل بلكه ارائه يك ديد كلي بر شرايط و احوال وضع موجود است.تحليل شرايط امروز و مشاهده آن  و تطبيق آن با آرمانها و اهداف مبناي ارائه نظريه(يعني شبكه قدرتمند اجتماعي)خود گواه اين نكته است كه اهداف و نتايج با يكديگر همخواني ندارند و اين يعني وجود ضعف در يك و يا هرسه  پشتوانه آن (سران،بدنه متخصص،بدنه مردمي).

اينكه سران چه مي بايست مي كردند، چه نقشي مي توانستند داشته باشند و نداشتند و اينكه چگونه مي بايست رفتار ميكردند را  در مبحثي جداگانه بيان خواهم كرد و در اين نوشتار به دو عامل ديگر يعني نقش متقابل صاحبنظران و انديشه پردازان با بدنه مردمي مي پردازم.رابطه اي كه به گمان من در طي اين فرصت يك سال زمان بسياري از دست داده اند و آنچه را كه مي بايست انجام مي يافت به خوبي انجام نشد.شايد اين امر به نقشي كه من براي تئوري پردازان قائل هستم بر مي گردد.اينكه اعتقاد دارم مي بايست براي هر اقدامي،پشتوانه علمي و بر ميناي خردي باشد كه اين امر توسط صاحبان انديشه انجام مي پذيرد ،آنچه كه به وقوع نپيوست.در طي اين يك سال و اندي،در باب چگونگي تشكيل و تقويت در امر شبكه هاي قدرتمند اجتماعي ،چه تعداد نوشتار و مقاله خوانديم كه  به ارائه راهكارهاي عملي منتهي شده باشد؟درست است شرايط  و فضاي خفقان موجود در عرصه عمومي را نمي توان ناديده انگاشت اما مگر نه اين است كه با هر محدوديتي راهكاري خلاقانه هم همراه است ؟ به نظر من در اين زمينه آنچه كه مي بايست از سوي اين قشر انجام مي يافت،صورت نپذيرفته است.از آن سوي  با وجود همين تعداد تولد انديشه و افكار در اين زمينه،تا چه ميزان مورد استفاده گروههاي فعال مردمي قرار گرفته و تجسم عيني يافته است؟در حالت بدبيني اين به نظر مي رسد با گذشت زمان،مردم باز با درد استبداد خوي گرفتند و عطاي آزادي را به لقايش بخشيدند اما حقيقت امر اين است كه بدنه عمومي مردم خسته اند.مشكلات و مسائل اقتصادي آنچنان تمام فكر و ذهن آنها را درگير كرده است كه شايد بخواهند اقدام عملي را انجام دهند و يا اينكه اگر زمينه اي فراهم شود در اين راه هم قدم شوند،اما تا جرياني نباشد آنها نيز به حال خود خواهند ماند و با مسائل خود درگير.اينجاست كه مي توان نقشي براي بخشي از اين بدنه كه شايد بتوان نخبگان فعال آنها را نامگذاري كرد قائل شد كه به عنوان عنصر واسطه اي بين صاحبان انديشه و نظريه پرداز و بدنه عمومي مردم همراه با جريان سبز به ايفاي نقش بپردازند. بخشي از اين بدنه نخبه فعال كساني نيستندجز فعالان محيط مجازي و بخشي ديگر فعالان آگاه كه فعاليت هاي غير رسمي اي تا به حال داشته اند.خواه نا خواه اين امر بر دوش اين بخش از بدنه است و مي توان قسمتي از نقصان و ضعف شبكه هاي اجتماعي را به اين طيف از فعالان اطلاق كرد .در امر فعالان مجازي به اين دليل كه عرصه مجازي را از عرصه حقيقي جدا پنداشته اند و سعي در اتصال اين دو عرصه نبرده اند. و در زمينه فعالان غير رسمي نيز مي توان به توهم سراسر بين اشاره كرد كه سايه ترس كنترل همه جانبه از سوي حاكميت،جرات هرگونه تلاش در اين امر را از آنان سلب كرده است.

اما با توجه به همه اين مسائل و مشكلات مي بينيم در بعضي موارد اقداماتي صورت پذيرفته است در اين زمينه مي توان به دوستاني اشاره كرد كه در طي اين دوران و با آشنايي بر ميناي محيط مجازي،اعتماد و اطمينان متقابل موجب ايجاد ارتباطات حقيقي و شكل گيري حلقه ها و هسته هاي حقيقي شده است و يا مواردي از قبيل چاپ و نشر مقالات و نوشتارهاي در خور توجه و اشاعه آن بين دوستان و گروه خويشاوندي و كاري و يا در بعضي موارد اقدامات گروهي خويشاوندي در نشر و گسترش مقالات،تحليل ها و بحث ها.

به نظر مي رسد بايد با كمي فراست بيشتر قدم برداشت و با ديدي باز تر و واقع بينانه تر اقدام ؛كه اگر واقعاً خواهان دستيابي به اهدافي هستيم كه با برگزيدن سبز آن را اعلام كرديم،اقدامات فراخور و شايسته را در قبال آن بايد انجام داد.مي شود و مي توان با اين شرايط اقدامات در خور انجام داد اگر واقعاً خود را مستحق آزادي مي دانيم…

بايد كمي بيشتر تلاش كرد…شما اينگونه فكر نمي كنيد؟از همين الان بايد ببينيم هر كدام از ما چه نقشي مي توانيم در ايجاد و تقويت شبكه اجتماعي ايفا كنيم…

زمان را از دست ندهيم

سلول انفرادی

تو این یک سال و اندی که گذشت،فکر می کنم بیشترین کلمه ای که شنیدیم و به گوشمون خورد همین کلمه بود.»سلول انفرادی».

قصد نوشتن یک نوشته صرفاً احساسی را ندارم،اما گمان می کنم آشنایی با این فضا،حداقل برای درک شرایط عزیزانی که در بند داریم کار چندان زیادی نباشد.چند روز پیش موقعيتي پیش آمد که مجبور بودم چند روزی را تنها در یک آپارتمان 40متری سپری کنم.تجسم چنین فضایی در چنان محیطی عملاً و عقلاً قابل مقایسه نیست،اما شرایطی هم وجود داشت که می توان با آن تطبیق داد. شرایط من اینگونه بود:تلویزیونی داشتم که رسماً حکم کیهان تصویری را داشت،سکوت مطلق در اطراف،عدم دسترسی به فضای مجازی و نت،تلفن یک طرفه که اگر با تو تماس گرفته می شد می توانستی صحبت کنی.بی انصافی نباشد،تنها همین تلفن و صحبت حتی 1 دقیقه می توانست انرژی یک روز تو را تامین کند که من از ان برخوردار بودم.

سعی کردم فضای انفرادی را تصور کنم،چشمان را بستم و گوش دادم…

از صبح تا حالا در سکوتی تنفر برانگیز گیر افتاده ام،هرگز گمان نمی کردم که شاید روزی بیاید و سکوت،چیزی که همیشه عاشقش بودم و هستم،اینگونه اعصاب من را به سخره بگیرد!تجسم سلول انفرادی…فضایی که نتوانی کاری انجام دهی،با کسی حرفی بزنی و صدایی نشنوی و نوری هم نبینی…همیشه تصور می کردم سکوت انفرادی هیچ گاه مرا نخواهد آزرد!اما امروز تا حدی دیدم که می شود…که می تواند…اگر نوشتن مجالی برای بروز اندیشه ندهد آن وقت است که افکار دچار چنان رقصی می شوند که مجنون وار ادامه پیدا می کنند تا روزی که تا لحظه ای که…شاید خواب تنها دوای آن شود.

افکار می آیند و می روند…گویی پریدن افکار از این شاخه به آن شاخه از ویژگیهای انفرادی است…شاید چون صدایی می شنوم…اما درانفرادی صدایی نیست…زمان می گذرد،التهاب ها افزایش می یابند و من با این سکوت انفرادی هر لحظه در اندیشه فرو می روم در تصمیم به آنچه که دارم…

صدای سکوت،انفرادی،باز شدن درها،کلید…صدای یک زندانی،باز شدن و بستن در و …باز صدای سکوت…چه سکوت سنگینی…اما نه…دوستش دارم…همیشه آرزو می کردم برای مدتی در گوشه ای به حال خود رها شوم…فکر کنم…قرآن بخوانم…باز هم فکر کنم و بدون هیچ دغدغه فکری…آسوده خاطر از انجام کارهای روزانه…اما دغدغه ای هست…پدر…مادر…آنها را به خدا می سپارم،این دیگر دست من نیست و باز هم می بینم…من سکوت و انفرادی و…صدای در ماشین…اینجا سلول نیست،این یک صدا را در این سلول آپارتمانی می شنوم اما آنجا …نه!از بچه ها شنیدم که در سلول صدای الله اکبر مردم را می شنیدند و خوشحال…آخ چقدر دلم هوس فریاد کرده…هوس الله اکبر…خدا بزرگتر است…فریادی که گویی تنها خدا می شنود…الله اکبر…و افکارم تمام می شود اما هنوز روز باقیست…

آسمان دیده نمی شود!به دیوارها نگاه می کنم …روی دیوار نوشته «این نیز بگذرد مبارز» و چه زیبا و چه آرامشی می دهد این دست خط دوست…من،سکوت،انفرادی…فرداها…ذکر می گویم…همیشه عاشق ذکر «سبحان الله» بوده ام…روز تمام نشده،من ، سکوت ، سلول وهنوز چرخش افکار،فضایی برای ورزش نیست،همیشه مراقب چاق و لاغری ام بوده ام…می خواستم لاغر شوم اما امیدوارم اينجا بیش از حد نشوم…در حد یک باربی خوب است…از فکرم خنده ام می گیرد…می خندم…با خودم می گویم خندیدن هم در این فضا برای خود غنیمتی است …می خواهم به چیزهای دیگر فکر کنم…رهایش می کنم،زمان برای فکر کردن زیاد دارم … و البته سوژه هم برا ی فکر کردن  …شاید سکوت فضای سلول امکان تبیین و تقسیم بندی افکاری را که دارم فراهم کند…شاید…می اندیشم می اندیشم می اندیشم…در آینده به آنها احتیاج خواهم داشت…دیر یا زود آزاد خواهم شد…افکار من تنها چیزهایی هستند که آن را نمی توانند از من بگیرند…هر روز مرورشان می کنم…به امید تبادل آنها با دوستانم…آنها را به نقد میگذاریم و باز ما می شویم و باز ما…

در سلول می انديشم حتی اگر به قول حمزه غالبی بگویند :»همه شما را فراموش کرده اند»….

یقین می دانم اگر من امروز در بیرون سلول انفرادی به آنی که در آنجاست می اندیشم،آن نیز به من خواهد اندیشید.این «ما» شدن ما ادامه دارد…آن دوست راست گفت…این نیز بگذرد مبارز..

روز تمام شد…من،سکوت و انفرادی… تمام شد…می خوابم و صدایش می زنم که هنوز هم اعتقاد دارم «الله اکبر» که تو بزرگتر از هر آنچه هستی که اینان می خواهند ما تصور کنیم…هستی!تو بزرگی خدا.

به زودی خواهم امد…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.