در طي اين چند روز موارد گوناگوني پيش امد كه دوست داشتم راجع به همه آنها بنويسم.از صحبت هاي كامران دانشجو در دانشگاه علم و صنعت تا سخنراني جناب مصباح در باب حكومت ديني و تفسير لااكراه في الدين تا آخرين مورد كه مربوط به روز قدس مي شود.به دليل اينكه تا مدتي ناگزير از نوشتن هستم در اين پست آخر سعي مي كنم به يك جمع بندي كلي برسم كه احساس مي كنم تا حدي راه پيش رو را برايمان روشن مي كند.
1)روز قدس و آنچه گذشت…
كمابيش انتظار اين مي رفت كه جمعيتي كه به راهپيمايي خواهند آمد اندك و چه بسا قابل مقايسه با سال گذشته نباشد.در نوشته قبلي ام نيز به طور غير مستقيم به اين نكته اشاره كرده بودم و شايد بتوان گفت حضور حداقلي سبزها در راهپيمايي گذشته را نه به حساب دلسرد شدن و يا كاهش و ريزش بدنه سبز بايد گذاشت كه بيشتر مي بايست به حساب تجربياتي دانست كه سبزها در طي اين يك سال به دست آوردند.به نطر من آنچه در راهپيمايي گذشته به وقوع پيوست نشان از يك مرحله از رشد اين جريان آزاديخواهانه داشت كه در اين روز اينگونه متبلور شد.نشان اين رشد گاهي با حضور به وقوع مي پيوندد و گاهي با عدم حضور.روز 18تير سال88،هنگامي كه دولت به بهانه خس و خاشاك و آلودگي هوا 3روز تعطيل اعلام كرده بود،عده زيادي تقريباً مسافرت شمال را به گردهمايي در اين روز ترجيح دادند.آن روز را خوب به خاطر دارم.روزي كه با دوستم تا مرز بازداشت شدن پيش رفتيم و با وساطت راننده تاكسي جان سالم به در برديم.آن روز قرار بر حضور در ميدان 7تير بود.حدود ساعت 4،به غير از نيروهاي رنگارنگ انتظامي ولباس شخصي هاي كمين كرده در ماشين ها هيچ نشاني از تجمع نبود.شايد هم بود و همه مثل ما فقط به بهانه خريد مانتو اين طرف و آن طرف مي رفتند.آن روز به دوستم گفتم :»امروز حتي اگر يك نفر هم به خيابان ها نيايد باز ما پيروزيم،تعطيلات اجباري،امكان وجود حضور جمعيت كم اما باز هم اين همه نيرو!من مطمئن هستم كه پيروز اين روز سبز ها هستند» و مشابه همين اتفاق در روز قدس به وقوع پيوست.وجود اين همه نيرو چيزي را ثابت نمي كرد جز اينكه با وجود تمام رجز خواني هاو سخنراني ها مبني بر شكست جريان سبز و يا عدم وجود آن تا امروز،امري است كه حتي خود به آن باور ندارند و اين يعني بخشي از موفقيتي كه برشمردم.بخش ديگر آن را مي توان به عدم حضور مردم در اين رابطه دانست.مردمي كه تجربه روز22بهمن را با خود به همراه داشتند.كه شايد اين بار نيز حضور به نام ما و به كام آنها تمام شود،پس با وجود اعتقادي كه به مظلوميت فلسطينيان داشتند،اما ناگزير از حضور بودند.و اين يعني حاصل تفكر،حاصل انديشه،عمل كردن بر مبناي خرد و نه صرفاً احساسات.اين يعني جريان سبز به خوبي به اين امر واقف شده است هر حركت و هر رفتار مي بايست سنجيده برداشته شود.و خلاصه كلام كه اين يعني رشد عقلاني مسير سبز كه در حال طي كردن خود است.
بخش سوم مربوط به تحليل وقايع اين روز شامل اعلام مواضع ها و برخوردها قبل از اين روز مي باشد. دوگروه سران سبز و سايتها و تبليغات مرتبط با آن،و گروه دوم سايتي چون بالاترين و مشابهان آن.وآنچيزي كه شايد بتوان از بازخورد اين تبليغات برداشت كرد اين است كه قسمت بزرگي از بدنه جنبش سبز خواهان حركتي با صبر و خرد نسبت به برخوردها و رفتارهاي احساس گرا وموقت مي باشد.مواضعي كه سايتهايي چون كلمه،راه سبز و گروههايي از اين قبيل در رابطه با اين روز در پيش گرفتند و اعلام نظراتي كه داشتند نشان از برخورد منطقي با اين قضيه و به نوعي تصحيح رفتار سال گذشته بود.امري كه به نظر من،تا حدي مورد قبول بدنه خردگراي جريان سبز قرار گرفت.اما ديدگاه ديگري كه در اين رابطه وجود داشت شايد به نحوي در جهت مقابل اين مواضع بود. مواضعي كه تا حدي مداومت و لجاجت بر رفتارهاي گذشته به نظر مي رسيد.در هر حال آنچه كه براي دوستان بالاتريني و خوانندگان آن قابل توصيه است اين است : كه اگر كاربران آن در داخل كشور هستند مي بايست كمي واقع بينانه و خردمندانه تر سخن بگويند و فعاليت كنند و در مقابل زماني كه در اين فضا به سر مي برند،در جامعه حقيقي نيز كمي قدم بگذارند.و اگر هم كاربران آن در خارج كشور به سر مي برند به عنوان يكي از اعضاي اين جريان سبز خواهشمندم علاوه بر پيشنهاد و خواهش اول،كمي به دور از حب و بغض به بيان نظرات خود بپردازند.فضاي نقد موجود در اين محيط مجازي را مغتنم بشمرند و كاري كنند كه اين محيط به عنوان پايگاهي خردمندانه تلقي شود نه صرفاً واگويي و ارائه اطلاعات كه در دنياي واقعي چندان به صحت اخبار آن در مقابل ساير پايگاههاي خبري سبز، نمي توان اعتماد كرد ويا اگر حتي اين مصداق درباب آنها صدق نكند،در رابطه با مواضع موقت و به دور از سنجيدگي به مرور زمان كارايي خود را به عنوان يكي از فضاهاي مجازي تاثير گذار از دست خواهد داد.
و اما …كامران دانشجو،مصباح يزدي؛جبهه مشترك
حتما همگي صحبت هاي كامران دانشجو در دانشگاه علم و صنعنترا شنيده ايد.با خاك يكسان كردن دانشگاهي كه مظاهر مذهب آن شايد كمرنگ شوند!و سخنان آقاي مصباح يزدي مبني بر اينكه آيه لااكره في الدين شامل افراد قبل از پذيرفتن اصول دين مي باشد و اگر افراد اين اصول را پذيرفتند موظف به رعايت و انجام آنها هستند در غيراينصورت جواز برخورد با آنها از سوي حكومت صادر خواهد شد.
به نظر شما شباهتي در نوع سخنان و عكس العمل هاي اين دو شخص صاحب منصب در عالي ترين سطوح اين كشور، در برخورد با مخالفين وجود ندارد؟هرچند كما بيش همه ما از اين رابطه ها و شباهت ها با خبر بوديم و اين روزها در عمل بيشتر با انها آشنا شديم و خواهيم شد.ولي قصد اصلي من از بيان اين دو سخن از دو فرد جدا اما از يك جبهه ،نه تنها واگويي سخنان آنها و سخن از چنين و چنان بودن اينان است كه مقصود ديگري را در نظر دارم.»واكنش و عكس العمل ما در مقابل اين رفتارها،سخنان چه مي بايست باشد؟»
نمي دانم سريال «در مسير باد «را ديده ايد يا نه؟اين سريال مربوط به مبارزان ايرلندي در زمان ناپلئون سوم(اگر اشتباه نكنم)است.شخص اول اين سريال مردي است به نام جاناتان،كه در استراليا به همراه ديگر ايرلندي هايي، به عنوان برده، در خدمت اشراف زادگان هستند.مردي قوي،مبارز كه سواد خواند و نوشتن ندارد.بناي يادگرفتن دارد اما به بهانه هاي مختلف از آن سرباز مي زند.روزي فرزندان ارباب او در حالي بازي مي كردند كه برادر بزرگتر خواهرش را به اسارت گرفته بود و در حاليكه به او دستور مي داد مي گفت «تو هنوز خواندن و نوشتن نمي داني،پس ضعيف تر از من هستي،پس برده مني!» .مرد جوان اين فيلم با شنيدن اين سخنان از زبان يك بچه كه نشان از فرهنگ غالب آن روزگار داشت روي به يادگيري مي آورد و بعدها به واسطه همين دانش اش به آزادي مي رسد.»
ماجراي سخنان جناب مصباح را كه خواندم ناخودآگاه ياد همين موضوع افتادم.به اين فكر رفتم كه ،من چه جوابي دارم در مقابل اين سخنان؟شايد در باور و اعتقاد خود يقين بدانم كه دين من اينگونه نيست اما در مقام يك پاسخ علمي چگونه مي توانم در مقابل اين سخنان بايستم؟تازه اين در شرايطي است كه خود شناخت دارم و در مقام پاسخ از آن بر نمي آيم،واي به حال روزي كه از آن چيزي نمي دانم و سخنان آنها مبناي شناخت من مي شود!!سوالها يكي يكي شروع مي شود: اصلا ايني كه به من ياد دادند چند درصدش با سخنان اين كتاب مطابقت دارد؟اصلاً چقدر شناخت از ديني دارم كه هر روز هر تفسيري را كه بخواهند مي توانند به خورد من بدهند و من بايد بپذيرم؟و من و همچو مني در مقابل اين سخنان دو راه بيشتر پيش روي نخواهم داشت،يا به طور كلي بايد قيد دين را بزنيم چون اينان اينگونه مي گويند پس آني كه هست كه بايد باشد پس دين را به خير و ما را به سلامت،يا اينكه مانند همان مبارزي كه ابتداي سخن از آن گفتم رفتار كنم و تن و فكر را به سختي دراندازم تا بفهمم و بدانم.و الا چرخه هميشگي تاريخ تكرار خواهد شد: :»نمي داني پس برده من هستي»!
و باز هم مي رسم و شايد اكنون همه به اين نتيجه مي رسيم كه بايد «خواند و خواند و خواند»بايد اينقدر دانست تا نتوانند به بردگي ات بكشانند،مي گويي دين من آني نيست كه اينان مي گويند پس ثابت كن،و اين جز با آگاه كردن خود به وقوع نخواهد پيوست.
شايد واقعاً بايد «آگاهي بخشي و آگاه كردن»را كه اين روزها در حال تابو شدن شده است تا مرام و مسلك را، بايد بازيابي معنايي كرد.
*پي نوشت :
- آنچه كه در قسمت دوم اين نوشته ذكر شد،اشاره به تجارب و سطح دانش و آگاهي شخص نويسنده است و لاغير،اميدوارم دوستان و انديشمنداني كه با كمال افتخار اين نوشته را مي خوانند آن را برخود نگيرند.
- در اين روزها و وقايع و شرايط ،به دو نتيجه اصلي رسيدم:
1)اميدوارتراز ديروز ادامه دهم چون با گروهي همقدم شده ام كه هركدامشان بيش از كناردستي اش احساس مسئوليت مي كند و هر قدمش را با صبر و خرد بر مي دارد.
2)راه خواندن و آگاه كردن نه تنها ديگران كه اول خود،هم طولاني است و هم گسترده ،هم سخت است و هم شيرين.اما اگر مي خواهيم برده نباشيم پيمودن اين راه گريز ناپذير مي نمايد.
- براي مدتي(البته كوتاه)نخواهم نوشت اما دوباره باز خواهم گشت.البته اگر ديديد اين غيبت طولاني شد بدانيد كه شايد مراجعه براي پاره اي توضيحات فني كمي به درازا كشيده!.(شوخي كردم).به دليل طولاني شدن نوشته آخرم معذرت،تا روزي كه دوباره بيايم روزي يك خط بخوانيد تمام مي شود.
يادمان باشد براي هم دعا كنيم.
خداحافظ.